دومین و آخرین ازدواج

پنجشنبه چهارم بهمن ماه هزار و سیصد و پنجاه و دو مراسم عقد و ازدواجی در باشگاه افسران طهران برگزار شد که نه قبل و نه بعد از آن هرگز چنین مراسمی نه تنها در آن باشگاه بلکه در هیچ کجای دیگری در کشور برگزار نشده بود.  این مراسم از چند جهت در نوع خود بی همتا بود و این باشگاه که کلنگ آن در سال 1304 هجری خورشیدی به دست رضا شاه کبیر برای برگزاری انواع مراسم مخصوص پرسنل ارتش شاهنشاهی زده شده و چهار سال بعد رسماً بدست خود ایشان افتتاح شده بود چنین مراسم بی نظیری را تا بحال بخود ندیده بود.
بی نظیر از چند جهت، اول تجمع اکثر هنر مندان مشهور کشور در زمینه های مختلف در زیر یک سقف از نظر تعداد و تنوع رشته های هنری. دوم این اولین باری بود که در این باشگاه مراسم ازدواجی برای یک غیر نظامی بر پا می شد. سوم مدت زمان مراسم که از ساعت سه بعد از ظهر تا شش بامداد روز بعد ادامه داشت. چهارم تعدد خبرنگاران و عکاسان از مطبوعات. پنجم جذابیت داماد و زیبایی عروس که چشم هر بیننده ای را مفتون، خیره و واله می ساخت. ششم اختلاف سن داماد و عروس که به بیست و یک سال می رسید زیرا فریدون در آن زمان سی و هفت سال و عروس خانم تنها شانزده سال داشت. هر چند که فریدون بیست و هشت ساله به نظر می رسید. و دست آخر اینکه هیچکس فکر نمی کرد این ازدواج با این شکوه و عظمت و با این حجم از تبلیغات گسترده و با این همه عشق آتشین فقط هفت ماه و ده روز به طول بینجامد!


فریدون فرخزاد و ترانه در مراسم ازدواجشان

علاوه بر مادر، پدر، خواهران و برادران فریدون و خانواده محترم عروس، برخی از نامدارانی که در این مراسم شرکت کرده بودند عبارت بودند از خانم ها ایرن، هایده، مهستی، حمیرا، نسرین، گیتی، نلی، شهره و شهرام صولتی، ژاله سام و آقایان اکبر گلپایگانی، مسعودی، سلی، بهمن یار و ده ها هنرمند دیگر که اگر بخواهم اسامی همه آنها را بیاورم باید در یک جمله بنویسم تقریباً هفتاد درصد از کل جامعه هنرمندان مطرح آن زمان.
از آنجایی که ارکستر خود فریدون در جایگاه مخصوص حضور داشت لذا طبق برنامه ریزی قبلی از هر کدام از خوانندگان حاضر در مراسم موزیکی می نواخت و آن خواننده با شنیدن آهنگ خود به پشت میکروفون می آمد، یا قطعه ای کوتاه از همان ملودی خودش را می خواند و یا به عروس و داماد تبریک می گفت و یا به طنز، خدا حافظی از عالم تجرد و زندگی فقط با یک زن را به فریدون خاطرنشان می کرد، البته خیلی مختصر و کوتاه تا نوبت به همه برسد و اگر هنرمندی که می خواست تبریک بگوید خواننده نبود ارکستر همزمان ملودی ترانه مبارک بادای معروف عروسی را به صورت آکورد و با ریتم آرام و با صدای آهسته می نواخت. و این اولین باری بود که در مراسمی خود فریدون فقط شنونده بود و از میکروفون جدا و هر که هر چه می خواست با شوخی و خنده به او می گفت، بدون اینکه فریدون بتواند جواب او را بدهد. دیدن و شنیدن اینکه هر هنرمندی از چه زاویه ای تبریک خود را می خواهد بگوید برای همه و بیشتر از همه برای خبرنگاران اهمیت داشت زیرا همه می دانستند این خبرها تا ماه ها سر تیتر مطبوعات خواهند بود.


فریدون فرخزاد، ترانه و مادر ترانه

پرسنل مخصوص پذیرایی باشگاه که همه در کار خود خبره و برخی از آنها دوره میهمانداری رسمی را در فرانسه دیده و همه اسموکینگ پوشیده بودند، به طور مداوم و مستمر سینی هایی که بیش از بیست نوع گیلاس های  مشروبات مختلف در آنها بود را سرو می کردند. میز انواع خوردنی ها و تنقلات و میوه جات و شیرینی جات و غیره به طول 30 متر در سالن مجاور قرار داشت و میز شام که باز در سالنی دیگر بود در حال تکمیل شدن بود.  کارت های عروسی به گونه ای تهیه شده بود که عکسی از فریدون در سمت راست و عکسی از عروس در سمت چپ آن بگونه ای انداخته شده بود که فریدون دست چپ خود را و عروس خانم دست راست خود را به علامت دعوت دراز کرده بودند، انگار با دستشان دارند میهمان را به طرف خود و به جشن دعوت می کنند. من از آنجایی که از طرف عروس خانم آن دوران و بانوی پنجاه و دو ساله محترم پزشک فعلی اجازه ندارم لذا  از ارائه آن کارت دعوت معذورم. ولی زیباترین کارتی است که من در تمام عمرم دیده ام. عکس ها هر دو سیاه و سفید و در پاکتی صورتی با آرم باشگاه افسران با تاجی طلایی در بالای آن برای مدعوین ارسال شده بود.
در این عروسی بنا نبود فریدون بخواند ولی به درخواست و اصرار عروس خانم ترانه «سرود عاشقانه» را که برای اولین بار عرضه می شد برای حضار اجرا کرد که شعر آن از این قرار است:
آغوشت بهار آرزوی من
چشمانت شتاب گفتگوی من
سرشارم، سرشار از گرمای عشقت
می خواند نامت را هر ترانه ام
بنشین تا با تو بودن را تماشا کنم
بنشین تا شادیم را در تو پیدا کنم
بودم بی تو تنها، قلبم شهر غم ها
اکنون از تو لبریزم
با تو در بهارم، شوق سبزه زارم
دور از رنگ پائیزم
ای زیبا سرود شاعرانه ام
ای روشن طلوع جاودانه ام
اکثر هنرمندان روی فریدون را به علامت تبریک و آخرین بوسه (زیرا فریدون می رفت که با دنیای تجرد خدا حافظی کند) می بوسیدند و او را در آغوش می گرفتند ولی بوسه مرحوم خانم گیتی پاشایی معنی و مفهوم دیگری داشت و به هنگام آن بوسه بود که برای لحظاتی سکوتی در تمام سالن حکم فرما شد که از توجه همه حضار به آن صحنه حکایت داشت. زیرا همه می دانستند که گیتی زمانی نه چندان دور نامزد فریدون بود و صحبت ازدواج آنها خیلی جدی مطرح شده بود ولی...


فریدون فرخزاد و ترانه در مراسم ازدواجشان

عروس خانم ظاهراً از اینکه تقریباً همه هنرمندان مطرح آن روزها را در یک جا می دید شاد بود زیرا می دانست برای حضور هر کدام از آنها در مجلسی علاوه بر پرداخت هزینه ای گزاف باید زحمات زیادی هم کشیده می شد،  ولی از اینکه شوهر نامدارش را هر دقیقه چندین زن می بوسیدند که گاه بعضی از آنها را حتی نمی شناخت کمی متعجب به نظر می رسید ولی هر چه بود ظاهرش را به خوبی حفظ می کرد. اکثر هنر مندانی که شب در کاباره ها برنامه داشتند بعد از شام و در حدود ساعت 22 خداحافظی کردند و رفتند. ولی عده ای هم تا شش صبح را با عروس و داماد گذراندند. از آنجایی که خبر این عروسی را مجلات مطرح آن دوران و بیشتر «جوانان امروز» از یک ماه قبل منتشر کرده بودند همه از کلیاتی در مورد عروس خانم اطلاع داشتند ولی باز هم می خواستند بیشتر بدانند و با خود ایشان همکلام شوند لذا عروس خانم دائم مشغول صحبت با حضار بود. و اما حالا شما  را با این دو دلداده و نحوه آشنایی و مودت آنها آشنا می کنم.


فریدون فرخزاد

عروس خانم ترانه نام داشت و دختر دکتر سندوزی از پزشکان معروف شهر مشهد بودند و مادرشان هم زنی بسیار بسیار متجدد. فریدون برای اجرای کنسرتی راهی مشهد شده بود و من هم طبق معمول برای سر و سامان دادن به کارهای کنسرت و ارکستر و مدیریت صحنه و امور مختلف همراه فریدون رفته بودم. در ابتدای برنامه و در میان تماشاگران دختر بسیار زیبایی با قامتی بلند و لباس شب مشکی ماکسی بسیار قشنگی، با جواهراتی که تلألو آنها فضا را نورانی کرده بود و نور پرژکتورها را تا شعاع یک متری ایشان منعکس می کرد و حرکات فوق العاده با وقار  ایشان تمام حضار را تحت الشعاع خود قرار داده بود و حتی فریدون را، بگونه ای که حتی خانم ها به او نگاه می کردند چه برسد به آقایان خود نمایی می کرد! فریدون ضمن توجه به همه این موارد و حتی بیشتر، به هنگام خواندن چنان به ایشان نگاه می کرد که گویی دارد فقط برای او می خواند! ما بین دو ترانه  گارسون یادداشتی برای فریدون آورد که این امر غالباً در هر کنسرت ده ها و صدها بار اتفاق می افتاد و حضار ترانه ای را درخواست می کردند یا شماره تلفن خود را و یا مطلب خود را برای فریدون می نوشتند و یا اظهار دلدادگی و... خود را مطرح می کردند و حتی گاهی عکس خود را در پاکتی می فرستادند که گاه این عکس ها زیاد هم پوشیده نبود!


فریدون فرخزاد و ترانه در مراسم ازدواجشان

خلاصه فریدون ابتدا نگاهی به این یادداشتها می کرد تا اگر موضوع مهم و فوری هست بداند و به آن عمل کند یا شخصیتی را که در میان حضار است و باید معرفی نماید، متوجه شد که این نامه از طرف همان دختری است که در جایگاه مخصوص نشسته و طی این یادداشت اجرای ترانه «بی تو می میرم» را از فریدون درخواست نموده است. این ترانه از ترانه های فراموش نشدنی و بسیار عاشقانه فریدون بود که یک سالی از اجرای آن که برای اولین بار در افتتاحیه بازار صفویه خیابان پهلوی (ولی عصر کنونی) اجرا شده بود می گذشت. فریدون از ارکستر خواست سازهای خود را برای اجرای آن ترانه آماده نمایند و خود با احساس تمام آن را خواند که با سایه روشن نور پردازی و چهره غمگین همراه با اشک فریدون جلوه خاص و غیر قابل توصیفی  پیدا کرد و در پایان گفت: ترانه «بی تو می میرم» را برای کسی خواندم که بی عشق می میرد و  ترانه ای برای ترانه ای که عاشق است و ترانه ای که امیدوارم با این ترانه به عشقش برسد و از ترانه شادی و محبت او من هم آگاه شوم. با شنیدن این جملات و تحت تاثیر اجرای «بی تو می میرم»، ترانه خانم دفعتاً غش کرد و کم مانده بود بزمین بیفتد که پدرش او را گرفت. به دنبال آن فریدون سر میز آنها رفت و ترانه را که حالش زیاد مساعد نبود را به اتاقی در کنار سالن بردند و فریدون هم به آنجا رفت و اتفاق افتاد قصه ای که کم و بیش برای هر کسی در زندگی اتفاق می افتد ولی با شدت های متفاوت و تأثیرات مختلف و شراره های گرمی بخش بی شمار که گاه می سوزد و می سوزاند. ترانه دست فریدون را تحت هیچ شرایطی رها نمی کرد تا اینکه فریدون قول داد بعد از اتمام برنامه به خانه آنها برود که ترانه دست او را آزاد کرد. خلاصه هر دو بگونه ای به یکدیگر علاقه پیدا کردند که گویی پدر لیلی خود دست دخترش را در دستان عاشق مجنون گذاشته است.


فریدون فرخزاد و هایده

حال که از چگونگی آشنایی این دو کبوتر عشق مطلع شدید اجازه بفرمائید بازگردیم به شب عروسی.
بعد از مراسم باشکوهی که شرح آن داده شد، عروس و داماد برای زندگی به همان خانه خیابان هیئت شماره یک طبقه سوم امیر آباد طهران آمدند که هنوز هم پا بر جاست و خوشبختانه هنوز طعمه لبه بی رحم کلنگ نشده است. (متأسفانه در آخرین بازدید از آن جا در تاریخ جمعه دوم تیر ماه 1391 دیدم تخریب آن شروع شده است) چند ماه اول زندگی این دو دلداه به خوبی و خوشی می گذشت ولی همان عاملی که آنیا را از پا در آورده بود داشت با همان سرعت و حتی بیشتر  تیشه به ریشه عشق ترانه می زد. زندگی بدون صحنه برای فریدون مرگ بود و زندگی بدون فریدون هم برای ترانه. با اینکه فریدون حداکثر تلاش خودش را برای بودن با ترانه می کرد و بعضی شب ها حتی یک ساعت هم نمی خوابید ولی این برای ترانه کافی نبود لذا  بعد از هفت ماه و علی رغم وساطت های خانواده های هر دو طرف خصوصاً مادر ترانه که بشدت به فریدون علاقه مند بود  کار به جدایی کشید و با یک مراجعه به دادگاه حمایت از خانواده حکم طلاق توافقی صادر شد و شعله های آتشی که تنها هفت ماه پیش به نظر خاموش نشدنی می رسید به سردی گرائید و خاکستر آن را هم باد با خود برد و اثری از آن بر جا نماند جز در اذهان کسانی مثل من تا بتوانم  برای شما عزیزان بازگو کنم.


فریدون فرخزاد و ترانه در مراسم ازدواجشان

تا آنجایی که من اطلاع دارم هرگز دیگر حتی کوچکترین تماسی بین ترانه و فریدون و یا بالعکس بر قرار نشد و ترانه هم بعد از طلاق برای ادامه تحصیل به انگلستان و بعد به آمریکا رفت و دیگر از او نشنیدیم. ولی آن چه برایم مسلم است یا بهتر است بگویم امیدوارم چنین باشد، این که در بعد از ظهر روز تاریک و بارانی و نحس سیزده مرداد 1371 ترانه هم برای آن عزیز از دست رفته اشکی بر گونه نشانده باشد و پیش خود فکر کرده باشد، حالا دیگر او تنها کسی است که صاحب آن همه خاطرات تلخ و شیرین، زشت و زیبا ولی بهر جهت مشترک با فریدون است. هر کجا هست یادش گرامی، قلبش شاد و زیبایی بی مثالش افزون و راهش پر فروغ  و مقصدش در این جهان کعبه آمال و در آن جهان رسیدن به آنچه در اینجا میسر نشد باشد، که این او بود که آنشب ملکه بی مثال آن مراسم فراموش نشدنی و صاحب قلب فریدون بود و از طرفی من می دانم هر دو عاشقانه یکدیگر را می پرستید ولی ...
مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم

اردوی تربیتی رامسر

تابستان 1350 اولین سالی بود که فریدون رسماً برای اجرای برنامه به اردوی تربیتی رامسر دعوت شد.  ماه قبل یک دستگاه بنز S280  آخرین مدل سفید رنگ به مبلغ 125000 تومان البته قسطی از کمپانی مریخ واقع در بلوار الیزابت (کشاورز فعلی) خریده بود که با آن به رامسر رفتیم. ساعت سه بعد از ظهر بود که به آنجا رسیدیم. اردوی رامسر همه ساله به عنوان تقدیر از دانش آموزان ممتاز درسی و یا هنری تمامی دبیرستان های کشور از مقام اولی و زحمات  آنها برگذار می شد. این اردو شامل تعداد 2000 نفر دختر و 2000 نفر پسر می شد. برای خواب و استراحت این دانش آموزان در دو قسمت جدا گانه که در هر قسمت چادر های مجهز هشت نفره ای برافراشته بودند در نظر گرفته شده بود.

فریدون فرخزاد در اردوی تربیتی رامسر

رسمی که از دیر باز در این اردو متداول بود اینکه برای شب های پنجشنبه یکی از خوانندگان مشهور را برای اجرای برنامه به اردو دعوت می کردند. در شمال اردو و در دامنه کوهی پوشیده از جنگل   آمفی تئاتری ساخته بودند که گنجایش تمامی این چهار هزار نفر مهمان را داشت و پسران در سمت راست و دختران در سمت چپ آن می نشستند. از طرف تلویزیون ملی ایران هم واحد سیار برای فیلم برداری مراسم می آمدند ولی چون پخش همزمان در آن زمان هنوز از نظر فنی امکان پذیر نبود برنامه را ضبط و چهار شنبه بعد ساعت 4 بعد ظهر از تلویزیون پخش می کردند. برای شرکت در این مراسم و اهدای جوایز هم غالباً وزیر و مدیر کل امور تربیتی وزارت آموزش و پرورش و استاندار مازندران و برخی دیگر از شخصیت های کشوری و لشکری حضور می یافتند و در ردیف اول می نشستند.

فریدون فرخزاد در اردوی تربیتی رامسر

از درب اصلی اردو تا محلی که فریدون باید تا شب (زمان شروع برنامه) در آنجا اقامت کند حدوداً چهار صد متر فاصله بود و از قبل هم اعلام شده بود که امشب فریدون فرخزاد مهمان اردو خواهند بود. من پشت فرمان بودم و فریدون هم کنار من نشسته بود که بلافاصله بعد از گذشتن از درب اصلی ناگهان دختران گرداگرد اتوموبیل را محاصره کردند و روی سقف و موتور و صندوق آن رفتند. با اینکه شیشه ها بالا بود و درب ها قفل معذالک به شوق دیدن فریدون راه را بند آورده بودن و نمی گذاشتند حرکت کنیم. نگهبانان اردو که برای مقابله با این وضعیت آمادگی لازم را نداشتند تمام تلاش خودشان را به عمل آوردند تا ما توانستیم به آهستگی به جلوی ویلا برسیم و در آنجا هجوم دانش آموزان به قدری شد که دیگر از دست آنها هم کاری بر نمی آمد. به عبارتی ما در داخل اتوموبیل و در هوای گرم و مرطوب کشنده زندانی شده بودیم. ناگهان یکی از نگهبانان از پشت شیشه بما گفت: بی سیم زده ایم به ژاندارمری دارند می آیند و دقایقی بعد بیست نفر ژاندارم با چهار جیپ روسی آمدند و دست هایشان را در هم حلقه و گره کردند و دالانی به عرض یک نفر ساختند تا فریدون و من و دو محافظ دیگرش بتوانیم از طریق آن به ویلا برسیم. این ژاندارم ها تا پایان برنامه یعنی ساعت یک بامداد روز بعد در آمفی تئاتر و تا هنگام خروج از محوطه ما را یاری کردند. سقف و درب موتور و صندوق عقب آن بنز آخرین مدل به حدی از هجوم دوستداران فریدون صدمه دیده بود که بعد از بازگشت، فریدون آن را به مبلغ 80000 تومان یعنی با  45000 تومان ضرر فروخت ولی ذره ای از آن پیش آمد ناراحت نبود و خبر آن به مجلات هم کشید. ماهنامه رسمی وزارت آموزش و پرورش خبر این کنسرت و حواشی آن را به تفصیل و با عکس های متعدد چاپ کرد. این تبلیغات برای تشویق دانش آموزان به تحصیل و سعی در ممتاز شدن و راهیابی و اردوی سال بعد انجام می گرفت.

فریدون فرخزاد در اردوی تربیتی رامسر

فریدون قبل از اجرای کنسرت و در فاصله چند ساعتی که وقت بود لیستی از دانش آموزانی که به نحوی نقائص بدنی داشتند را درخواست نمود. چنین لیستی به صورت آماده وجود نداشت. مرحوم آقای حسین مهر پور مدیر کل امور تربیتی وزارت آموزش و پرورش و ریاست اردو قبول کردند آن را آماده نمایند و لذا به سرعت دو نفر از خانم های سرپرست را موظف کردند تا در اسرع وقت این لیست را تهیه کنند. بار دیگر فریدون خواست اگر دانش آموزی هست که با صندلی متحرک آمده او را معرفی در نزدیک سن قرار دهند.

فریدون فرخزاد در اردوی تربیتی رامسر

ساعت 9 شب برنامه شروع شد. در ابتدا فریدون از زحمات دانش آموزان تقدیر نمود و به شش نفر از آنها (سه دختر و سه پسر) جوایزی راکه از طرف اردو تهیه شده بود اهداء کرد و سپس ترانه «در را باز نمی کنم» که تازه  گل کرده بود را خواند و بعد طبق لیستی که تهیه شده بود به سراغ دانش آموزانی که دارای نوعی نقص عضو بودند و بنا به خواسته فریدون همگی  آنها را در ردیف دوم نشانده بودن رفت و ضمن بوسیدن تک تک آنها عکس امضاء شده ای از خودش را به همراه یک شاخه گل به آنها داد. سپس با چشمان گریان به سوی سن باز گشت و برای تغییر جو محزون بوجود آمده ترانه شاد باغ ستاره را خواند. دختر خانمی به نام شیرین خوش اندام از کرمانشاه با کسب اجازه از فریدون به روی سن آمد و ترانه «که مرا دوست دارد» را دو صدایی با فریدون اجرا کرد. بعداً فهمیدیم که مرحوم استاد محمد نوری مدیر موسیقی اردو از قبل با این دختر خانم تمرین این ترانه را انجام داده بود.

فریدون فرخزاد در اردوی تربیتی رامسر

در خاتمه مرحوم سرکار خانم دکتر فرخ رو پارسا به روی سن آمدند و از فریدون تشکر کردند و برای همه دانش آموزان آرزوی موفقیت و خدمت به کشور را نمودند. در خاتمه با هجوم دانش آموزان دختر به طرف سن مأمورین عزیز ژاندارمری راه آنها را بستند و از پشت ساختمان فریدون را به طرف ویلا و بلافاصله بعد از برداشتن وسایلمان به طرف اتوموبیل آوردند. اعضای ارکستر ماندند تا ادوات خود را سامان داده و با استیشن خود راهی طهران شوند.
در این سفر متجاوز از پنج هزار نامه با امضای اسامی مؤنث بما داده شده بود که معلوم شد برخی از دختر خانم ها چندین نامه با اسامی مختلف نوشته اند. در برخی از آنها عکس یا قطعات کوچک زینت آلات طلا و بر روی برخی از خود نامه ها جای بوسه از لبهای روژ دار و یا اثر انگشت دیده می شد.
گویی دیروز بود ونه 41 سال پیش.
مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم

پدیده در حال توسعه «کتاب دزدی» محصول چیست؟


با افزایش سرسام‌آور و توقف‌ناپذیر بهای کتب، شاهد افزایش برخی رویدادها در حوزه نشر هستیم که ناشران نیز از بیان عمومی‌اش خودداری می‌کنند، ولی به سرعت در حال توسعه است و نشانه‌های روشن و انکارناپذیری‌ از روزهای سخت حوزه نشر محسوب می‌شود؛ پدیده‌هایی که از افزایش نسخه‌های قاچاق الکترونیک و نخسه‌های قاچاق آغاز ‌می‌شود و به عجیب‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین آن‌ها ـ که رشد شدید «کتاب دزدی» است ـ می‌رسد.

به گزارش «تابناک»، وضعیت بازار کتاب هر روز نگران کننده‌تر از روز پیش‌ می‌‎شود و عوارض بی‌تدبیری‌هایی که در چند سال اخیر برای این حوزه تدبیر تلقی شد، بیش از پیش نمود عینی می‌یابد. مهم‌ترین خطایی که در حوزه نشر صورت پذیرفت، حذف یارانه کاغذ و وعده پرداخت نقدی این یارانه بود که این یارانه نقدی نیز به بسیاری از ناشران تعلق نگرفت و بسیاری دیگر نیز مبلغ اندکی از این یارانه را دریافت کردند و بخش وسیعی از نشر‌ها، یک ریال از این یارانه نقدی دریافت نکردند.

اینچنین بود که با افزایش بهای ارز و حذف ارز مرجع از بخش چشمگیری از کاغذ وارداتی به همراه افزایش قیمت جوهر و همه ابزارآلات لیتوگرافی‌ها و چاپ، در کنار افزایش هزینه‌های معمول تألیف کتب نظیر دستمزد محققان و مولفان و...، چاپ کتاب را بسیار دشوار ساخت، به گونه‌ای که تیراژ کتب برخی چهره‌های مطرح از پانصد جلد فزونی نمی‌یابد و این تیراژ در کشوری با جمعیت هفتاد و هفت میلیون نفری، یک رخداد تکان دهنده است.

اما تکان‌دهنده‌تر از این، ‌رویداد دیگری در حال وقوع است و آن هم، نوع مواجهه برخی نیازمندان به کتب است؛ اشخاصی که طبیعتاً سارق حرفه‌ای نیستند که اگر بودند ریسک سرقت را برای یک کتاب حداکثر چندده هزار تومانی به جان نمی‌خریدند؛ اما چون برای نیازهای علمی‌شان، دسترسی به منابع روز ندارند و کتابخانه‌های بزرگ نیز بیشتر در حال افزایش مخازنشان با کتب روز نیستند و از بسیاری از کتب مهم نیز بیش از یک یا دو جلد بیشتر ندارند، عملاً مجبور به خرید کتب می‌شوند.


پدیده در حال توسعه «کتاب دزدی» محصول چیست؟

در چنین شرایطی تکلیف دانشجویی که به او برای تحقیق چندین منبع معرفی شده و منابع نیز قیمت گزافی دارند، چیست؟ اگر چندین بار قرض کفاف نداد و پس از تلمبار شدن این قرض‌ها، دیگر راهی برای تأمین هزینه‌های منابع درسی و تحقیقی نبود، یک دانشجوی دکترا باید از کجا کتبی را که برخی‌شان نیز اساساً وارداتی و به زبان انگلیسی هستند و قیمتشان سر به فلک می‌زند، تهیه کنند؟

در چنین فضایی آیا عملاً یک دانشجو در تنگنا قرار نمی‌گیرد و برای گذشتن از این بحران، متحمل پدیده‌هایی شبیه قرض گرفتن کتاب از کتاب فروشی‌ها بدون ‌اجازه از کتاب فروشی نمی‌شود؟!

البته این دشواری‌ها، تنها متوجه گروه‌های آسیب پذیر دانشجو به لحاظ مالی نیست و شاید برخی محققان جوان ‌دارای بنیه مالی نیز ‌در چنین فضایی گرفتار شوند، ولی به هر حال بسیار بعید است که سارق حرفه‌ای در پی سرقت کتاب‌های چندهزار تومانی از کتاب فروشی‌هایی برآید که قالباً یا به گیت مجهز شده‌اند و یا در حال نصب گیت برای کاهش سرقت‌هایشان هستند.

گفت‌و‌گوی خبرنگار «تابناک» با چند کتاب فروشی در نقاط شمالی و مرکزی تهران، حکایت از افزایش این سرقت‌ها در یک سال اخیر داشت که با منحنی افزایش قیمت کتب با شیب تند، همخوانی منطقی دارد.

کتاب فروشی‌ها اما در این زمینه ترجیح می‌دادند، نامشان در حکم ‌قربانیان «کتاب دزدی» مطرح نشود، ولی در برابر‌ این پرسش که اگر با چنین رویدادی روبه‌رو شوند، چه واکنشی نشان می‌دهند، تأکید داشتند، ترجیح می‌دهند با ارشاد، از ماجرا عبور کنند، مگر آن که احتمال دهند با یک سارق حرفه‌ای طرف باشند... یکی از کتاب‌فروش‌های میانسال نیز تأکید کرد در صورت مواجهه با چنین اتفاقی، کتاب را به شخص نیازمند خواهد بخشید و از کنار ماجرا به سادگی می‌‌گذرد.

این واکنش‌ها که از جنس محیط فرهنگی حوزه کتاب است، ‌طبیعتاً راهکار منطقی برای کاهش این پدیده نیست و چنین گمان می‌رود که وزارت فرهنگ و ارشاد دولت یازدهم باید یکی از اولویت‌هایش را بازنگری در حوزه نشر و به ویژه نشر کتب بگذارد تا وضعیت این حوزه از شرایط چند سال اخیر، عبور کند.

در این زمینه، پرداخت یارانه نقدی به مصرف کننده در عوض حمایت از تولیدکننده، اگر با همین مکانیسم چند سال اخیر باشد، اتفاقی رخ نخواهد داد و وضع بهتر نخواهد شد و تنها رانت پرداخت یارانه به عده‌ای را در پی خواهد داشت. با این اوصاف، اگر امکان تزریق وسیع یارانه نقدی به سبد خانوار برای خرید کتاب نیست، می‌توان‌‌ همان مکانیزم پیشین را در دستور کار قرار داد و حداقل یارانه غیرنقدی را بر ‌کاغذ و ابزارآلات نشر لحاظ کرد تا قیمت کتاب کاهش یابد، چرا که اساساً با این شرایط، کتاب خوانی در حال مبدل شدن به اتفاقی گرانبها حتی برای طبقه متوسط رو به بالاست. «تابناک»، در آینده نزدیک در گزارشی میدان به بررسی وضعیت بازار کتاب خواهد پرداخت.

تقصیر چه کسی است؛ هاشمی، خاتمی یا احمدی‌نژاد؟


اصلاح ساختاری اقتصاد در ایران، بدون هیچ شکی فشار تورمی در پی خواهد داشت. شکستن تورم بر سر افراد در این میان حواله کردن معلول به علتی بی‌ربط است. نه هاشمی و نه خاتمی و نه احمدی‌نژاد، هیچ یک مقصر اصلی افزایش تورم کشور نیستند. مقصر اصلی در جایی دیگر است که با همه بزرگی خود به آسانی از چشم‌ها پنهان شده است.
به گزارش «تابناک»، غلامرضا مصباحی مقدم در جمع دانشجویان انجمن اسلامی مستقل سراسر کشور، پیرامون نکاتی درباره نرخ تورم کشور و برخی مسائل اقتصادی سخن گفته است.

وی در بخشی از سخنان خود اشاره کرد‌‌‌:

در سال ۸۲ که آقای رئیسی، مسئول بازرسی کل کشور بود، نمایشگاهی برگزار شد که در آن‌ تابلویی بود که تغییرات درآمد و هزینه را از سال ۷۱ تا‌ ۸۱ نمایش می‌داد و در آن تابلو آمده بود که نسبت درآمد‌ها در این ده ‌سال ۳/۵ برابر رشد کرده بود، در حالی که رشد هزینه ۱۱/۲ برابر بوده بود. بنده‌‌ همان تابلو را خدمت آقای هاشمی بردم و گفتم: پنج سال از این دوره مربوط به شماست و پنج سال نیز مربوط به خاتمی است. شما در خطبه‌های نماز جمعه گفتید که دستیابی به توسعه به بخشی از قشرهای جامعه فشار می‌آورد و ما تلاش می‌کنیم جبران کنیم. اما با همه جبرانی‌های شما چنین وضعی پیش آمده و نشان می‌دهد که مردم فشار‌ها را بی‌سروصدا تحمل کردند و این مورد حاصل تورم است.

در ایران و در تاریخ پس از انقلاب، معمولا اصلاحات اقتصادی عمیق منجر به تشدید فقر و افزایش نرخ تورم در کشور شده است یا حداقل دو تجربه بزرگ در اصلاح ساختاری اقتصاد این امر را نشان می‌دهد. نتیجه آن شده ‌که گفته می‌شود، ‌اصلاح ساختار اقتصاد و توسعه اقتصادی و حرکت به سوی آن یک لازمه اساسی دارد: فشار بر قشر ضعیف جامعه.

موضوع بر سر دو مقوله اساسی است: فشار تورمی و اصلاح ساخت اقتصادی. اینکه بین این دو اساسا چه ارتباطی وجود دارد. طبیعتا به لحاظ ذاتی ارتباط فی ما بین تورم و اصلاح ساختار اقتصاد، با توجه به ساختار اقتصادی که قرار است اصلاح شود و فاکتورهای دخیل در تورم یک ارتباط شناخته شده و ‌انکارناشدنی است.

این نکته این نتیجه را ‌دارد که نوع اصلاح ساختار اقتصادی، مشخص کننده میزان تورم و فشاری خواهد بود که بر قشر ضعیف بار می‌شود. هر قدر اصلاح منوط و متمرکز بر حذف دولت و مکانیزم‌های حمایتی برای ورود بخش خصوصی و آزاد سازی اقتصادی باشد، به طبع فشار تورمی مضاعف خواهد بود.

پیش از این، وزیر اقتصاد دولت دهم، شمس الدین حسینی در ‌گفتو‌گوی تفصیلی اشاره کرده بود، ‌هر گونه پیاده سازی سیستم ریاضتی در اقتصاد ایران با بازخورد منفی و واکنش مردم روبه‌رو می‌شود و محکوم به شکست است. وی در توضیح هدفمندی اجرا شده در دولت احمدی‌نژاد گفته بود ‌برای آن که هدفمندی یارانه‌ها، به یک سیستم ریاضتی تبدیل نشود، بحث یارانه‌های نقدی به میان آمد.

یارانه نقدی دولت احمدی‌نژاد، خود منجر به بروز تورم در کشور شد که در چند و چون آن بحث فراوان است؛ اما در اصل قضیه تقریبا مخالفتی نیست. در واقع با حذف یک مکانیزم حمایتی، نوع دیگر از آنجا جایگزین شد که نه به اندازه قبلی کارآمد بود و نه مطابقتی با هدف اولیه اصلاح اقتصادی در هدفمندی داشت‌ و به اذعان حسینی، تنها برای جلوگیری از تبدیل شدن هدفمندی به ریاضت کشی بود.

اما پرسش اصلی اینجاست که چرا در اصلاح ساختاری مانند هدفمندی اساسا باید ترس از ریاضت‌کشی وجود داشته باشد؟ پاسخ به این پرسش، بي‌گمان در ساختار پیشین اقتصاد نهفته است؛ این‌‌ همان ساختاری است که زمانی که بحث از ارز ۳۲۰۰ تومانی یا بنزین ۳۰۰۰ هزار تومانی می‌شود، منجر به واکنش‌های شدید از سوی افکار عمومی شده و ناخودآگاه جبهه‌ای مخالف تشکیل می‌دهد.

تجربه اصلاح ساختاری اقتصاد در ایران، معمولا با فشار تورمی همراه بوده است تنها به این دلیل که در ساختار فعلی یا قبلی، دولت با استفاده از یک درآمد هنگفت رانتی، یعنی نفت، این تورم را از طریق مکانیزمهای حمایتی پوشش داده بود. در واقع ساخت اقتصادی که از اصلاح آن سخن گفته می‌شود، به اندازه کافی بیمار و مشکل دار بوده است اما مسکن نفت، مانع از احساس درد آن می‌شده.

باز‌گردیم به سخنان غلامرضا مصباحی مقدم و این که «مردم بی‌سر و صدا فشار‌ها را تحمل کرده‌اند». اینکه شاید لازم است که یکبار برای همیشه دیدگاه ما راجع به تورم تغییر کند. اینکه تورم خود یک بیماری نیست بلکه نشانی از یک بیماری است. دماسنجی است که تب یک اقتصاد بیمار را به خوبی نشان می‌دهد و اگر ابزار و آلاتی که این تب را به شکل مصنوعی پایین نگه داشته‌اند حذف کنیم، آن وقت این دماسنج به خوبی وضعیت را نشان می‌دهد.

مسلما تورم دوران هاشمی و خاتمی و امروز، ناشی از فاکتورهایی است که ساخت اقتصاد کشور بر آن‌ها تکیه دارد و متأسفانه این ساختار در ‌سالیانی که از ورود نفت به اقتصاد کشور می‌گذرد، آنچنان نضج گرفته و سامان یافته ‌که تغییر یا حذف حتی یک ستون آن بی‌تأثیر بر افزایش سرسام آور تورم در آن نیست.

شاید موضوع بر سر افراد و دوران‌ها نیست‌ و باید به دنبال اصل قضیه در حمایت‌هایی گشت که طی سال‌های گذشته مردم ایران به آن عادت کرده‌اند و هرگونه سر و صدایی مبنی بر حذف یا تغییر آن‌ها با واکنش‌های اساسی روبه‌رو می‌شود، زیرا مانند گرفتن داروی مسکن از یک بیمار دچار درد است.

تجارت با درخت افتاده‌ای به نام دولت احمدی‌نژاد تا کی؟

با اطمینان از پایان حضور جریان احمدی نژاد در بدنه اجرایی کشور و کاهش نفوذ تصمیم‌گیری این جریان، رویکردی کهنه اما ظاهراً پربازده مورد توجه قرار گرفت و آن هم تبری از دولت احمدی‌نژاد بود که در نقد این رویکرد نیز سخن‌ها به میان آمد؛ اما از این رویکرد بدتر، نقدهای تخریبی است که در این دوره نسبت به دولت احمدی نژاد مطرح می‌شود و حکم پله کردن بقایای دولت برای تثبیت در ساختار جدید قوه مجریه را یافته است.

به گزارش «تابناک»، هشت سال استقرار دولت احمدی‌ نژاد، فرصت مناسبی برای نقد و بررسی سیاست‌های این دولت در تمامی ساحات بود و طبیعتاً مردانگی آن بود که در این دوران ضمن حمایت از اقدامات درست دولت، سینه به سینه اشتباهات بزرگ ایستاد و به نقد شرایط پرداخت و نه چشم بسته به حمایت چشم بسته از دولت پرداخت؛ رویکردی که طبیعتاً درباره دولت کنونی نیز صادق است.

با این حال برخی ترجیح دادند، با پایان دولت، خود را از این مجموعه جدا کنند و چهره مستقل به خود بگیرند که طبیعتاً چنین رویکردی با نقدهای جدی همراه شد تا از فراگیری چنین اتفاقی در سطح جامعه جلوگیری شود و به حافظه جامعه ایرانی توهینی نشود و خوشبختانه چنین رویکردی تا اندازه‌ای رو به کاهش گذاشت و اشخاصی که در پی بهره‌برداری از این امکان غیراخلاقی بودند، احتمالاً از ترس گزند رسانه‌ها و اثر عکس گفتارشان، ترجیح دادند سراغ این رویکرد نروند.

با این حال، رویکرد بسیار کهنه و نخ‌نمای دیگری در پیش گرفته شد و آن هم، حمله به دولت پیشین به شکلی غیرمنصفانه از سوی اشخاصی بود که نه تنها در چند سال اخیر منتقد دولت نبودند، بلکه ظاهراً مورد عنایت ویژه نیز قرار گرفتد و هدف از این حمله نیز نه تبری جستن از دولت، بلکه یک گام جلوتر تعبیر شد و به زعم برخی، حکم تجارت با جسد دولت احمدی‌نژاد را داشت، کما اینکه این تجارت با بدن بی‌جان دولت‌های پیشین نیز شده بود.

مصداق روشن این اتفاق را در حوزه فرهنگ دیدیم که کارگردان یک فیلم نه چندان جدی در حال اکران گفته است: «اجازه ندادند این فیلم در دولت احمدی‌نژاد اکران شود... این فیلم نقدهایی را به سیاست‌های دولت احمدی‌نژاد وارد می‌کند که اگر‌‌ همان زمان اکران می‌شد، می‌توانست بهتر کمک کند و مفید واقع شود، چون در آن زمان هنگام عید فطر تا آنجا که به یاد می‌آورم، فیلم کمدی نبود. حتی می‌توانست برای مخاطب جذاب‌تر هم باشد و حالا ممکن است این حذفیات باعث شده باشد که فیلم حدود ۲۰ درصد از مخاطبان خود را از دست داده باشد. با این حال، ‌اکنون مخاطب ارتباط خوبی با آن برقرار کرده است‌».

‌«جابجا»‌‌ همان فیلمی است که اساساً آن قدر از سطح مشخصی برخوردار است که به زعم برخی منتقدان، پیش از نقد است و اصولاً به نقد نمی‌رسد، ولی این گروه نیز در‌یافته‌اند، حال که درخت افتاده، چند تبر زدن نیز رویکرد بدی برای برجسته شدن نیست! با این حال چرا نباید روی موج سوار شد و چند حمله نیز به دولت احمدی‌نژاد نکرد؟ بحث اصلی این نیست که به دولت احمدی‌نژاد ‌نقدهای فراوانی وارد است و بخش عظیمی از این نقد‌ها را در تابناک خوانده‌اند، بلکه بحث اساسی این است، ‌این نقدهایی که اینک و توسط چنین تیپ اشخاصی مطرح می‌شود، در ظرف نقد قابل گنجاندن نیست و باید با اندکی تأمل در گفتار‌ها، تنها در چهره منتقد محترم خیره شد!

موافقت سناتورهای آمریکا با حمله نظامی به سوریه

سناتورهای ایالات متحده درباره پیش‌نویس طرحی توافق کرده‌اند که حمله نظامی به سوریه را تأیید می‌کند؛ اما اجازه حضور سربازان آمریکایی در خاک سوریه را نمی‌دهد.

به گزارش «تابناک»، این تصمیم پس از حضور مقامات ارشد دولت باراک اوباما در نشست کمیته روابط خارجی سنای آمریکا برای دفاع از طرح حمله به سوریه اعلام شده است.

بنا بر جزئیاتی از این طرح که به دست «بی‌بی‌سی» رسیده است، اعتبار مجوز حمله آمریکا به سوریه به شصت روز محدود می‌شود و رئیس‌جمهوری می‌تواند این مدت را سی روز تمدید کند.

در جلسه بعد‌از‌ظهر روز سه‌شنبه سوم سپتامبر، دوازدهم شهریور، مقامات ارشد دولت آمریکا گفتند که «استفاده از سلاح شیمیایی» توسط حکومت بشار اسد در سوریه، نه تنها ‌بحران انسانی بلکه ‌تهدید مستقیمی برای ایالات متحده است.
موافقت سناتورهای آمریکا با حمله نظامی به سوریه
در این نشست، جان کری، وزیر امور خارجه، چاک هیگل، وزیر دفاع‌ و ژنرال مارتین دمپسی، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا‌ حاضر بودند.

کری به ایران و کره شمالی اشاره کرد و گفت: این دو کشور ترجیح می‌دهند آمریکا درباره سوریه کاری نکند.

او افزود: اقدام ‌نکردن آمریکا، باعث می‌شود دشمنان ایالات متحده از جمله ایران، کره شمالی و حزب‌الله لبنان، جسور‌تر شوند.

وزیر امور خارجه ایالات متحده در جایی از جلسه گفت که نمی‌خواهد امکان حضور سربازان آمریکایی در خاک سوریه در شرایط اضطراری را از میان گزینه‌ها حذف کند، ولی فورا حرف خود را اصلاح کرد.

جان کری گفت که صرفا «داشتم بلند بلند فکر می‌کردم» و «با توجه به جنگ داخلی در سوریه، قرار نیست پای سربازان آمریکایی به سوریه برسد».

پیش از این، چهره‌های کارآمد سیاسی در ایالات متحده، از جمله رئیس مجلس نمایندگان آمریکا و رهبر اکثریت جمهوری‌خواه در این مجلس، از طرح باراک اوباما، رئیس‌جمهوری آمریکا، برای حمله به سوریه حمایت کرده‌اند.

اولین حقوق

زندگی نامه فریدون فرخزاد را در شماره های قبل به نظر شما عزیزان رسانیدم یعنی از تولد تا اوج شهرت ولی به خاطر گریز از طولانی شدن بعضی مطالب و این که برخی عناوین در شعاع هیچکدام از موضوعات گذشته جای نمی گرفتند لذا اجباراً و موقتاً آنها را کنار گذاشتم تا در دو قسمت اختصاصی به آنها بپردازم یکی اولین حقوق و دیگری اردوی رامسر، تا روند زندگی آن مرحوم مقتول را همان طور که در گذران طبیعی و واقعی بود برای شما تصویر نمایم و از طرفی شما را نیز کمی با فضای آن زمان ها  آشنا کنم تا هم تجسم آنها برایتان آسانتر گردد و هم با سیر اتفاقات به طور همزمان پیش برویم.

فریدون فرخزاد

اولین حقوق دریافتی فریدون از اجرای اولین شو میخک نقره ای در سال 1348 معادل 1500 تومان بود که این طور هزینه شد: 480 تومان آن را یک انگشتر پلاتین که شانزده برلیان اصل ممتاز بیرنگ روی آن سوار بود خرید که تا آخرین لحظه زندگی به انگشت انگشتری دست راستش بود و در تمامی عکس ها و فیلم هایی که از آن مرحوم به یادگار مانده دیده می شود و خیلی بندرت آن را از دستش بیرون می آورد. نهایتاً این انگشتر توسط کمیسر مولر افسر پرونده قتل برای تحویل به بازمانده قانونی او از انگشت فریدون جدا شد. 500 تومان آن را هم در مغازه ای در خیابان شاه (جمهوری فعلی) اسباب بازی خریدیم که به سختی در یک وانت بار جا گرفتند و سه ساعت طول کشید تا آنها را کادو کردند و فریدون و من با تاکسی و وانت به دنبالمان آنها را به بیمارستان و مرکز نگهداری دولتی کودکان عقب افتاده در جاده قدیم شمیران (شریعتی فعلی) بردیم و فریدون شخصاً آنها را بین دختران و پسران بیمار آنجا توزیع کرد و برای آنها خواند و آنها را تک به تک در آغوش کشید و جلوی بغض و اشکش را گرفت و در لحظه ای هم که نتوانست جلوی سرریز اشک هایش را بگیرد به من گفت: کاش رستم هم اینجا بود.

فریدون فرخزاد

پرستاران که همدیگر را از طبقات دیگر خبر کرده بودند همراه با رئیس بیمارستان سرکار خانم دکتر شکوهی به سالنی که فریدون بچه ها را (آنهایی را که قادر به راه رفتن بودند) در کنار تخت های آنهایی که نمی توانستند راه بروند جمع کرده بود و داشت برای آنها می خواند آمدند و ضمن تشکر گفتند که فیلمبردار وزارت بهداری در راه است و قریباً وارد می شود و خواهش کرد تا آمدن او در آنجا بمانیم که فریدون قبول کرد. یک نسخه ازآن فیلم که هنوز نزد من موجود است برای وزیر محترم وقت بهداری آقای دکتر خطیبی و سپس آقای امیر عباس هویدا نخست وزیر و نهایتاً شخص اول مملکت اعلیحضرت نمایش داده شد. بعدها به طور ضمنی شنیدیم که به هنگام نمایش این فیلم در دربار، والاحضرت اشرف پهلوی هم حضور داشتند که همین باب آشنایی بعدی ایشان با فریدون شد.

فریدون فرخزاد

300 تومان از 1500 تومان هم بابت اجاره خانه امیر آباد و آب و برق و تلفن پرداخت شد و باقیمانده آن یعنی  220 تومان هم  می بایستی مخارج خورد و خوراک و کرایه و غیره برای یک ماه آینده را پوشش می داد. ممکن است سئوال شود در یک ماه چهار برنامه شو اجرا می شد و لذا دریافتی فریدون به 6000 تومان می رسید پس بقیه آن در کجا هزینه می شد؟ جواب این است که 2000 تومان برای آنیا و رستم بابت کل مخارجشان ارسال می شد و حدوداً 2500 تومان هم هزینه سرسام آور خرید و دوخت البسه برای فریدون بود زیرا می توان مسلماً و  اکیداً  ادعا کرد که فریدون فرخزاد شیک پوش ترین هنرمند زمان خودش بود.

فریدون فرخزاد

از مفاد قرار دادی که با تلویزیون ملی ایران بسته شده بود این بود که فریدون تا یکسال حق اجرای هیچگونه  برنامه ای که در مقابل دریافت وجه باشد و یا به نحوی از معروفیتی که از طریق شو های تلویزیونی برایش به دست آمده باشد را نخواهد داشت و لذا اجباراً با همین حقوق باید زندگی اش اداره می شد. البته بعد از شش ماه حقوق او به 2000 تومان برای اجرای هر برنامه افزایش یافت که وضع بهتر شد و توانست اتوموبیلی قسطی خریداری نماید. ناگفته نماند که هدایای او که اکثراً با پیک های خصوصی و بعضاً شخصاً به او داده می شد به زودی به حدی رسید که دیگر احتیاجی به دریافت حقوق از حسابداری سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران نبود.
مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم