شایعات

ا اینکه در چند مورد طی سیزده قسمت گذشته به نحوه شکل گرفتن شایعات، مبدأ آنها، نقش روحانیون در ضدیت با عوامل تجدد که دقیقاٌ با منافع آنها در تضاد بود و فریدون در رأس همه آنها قرار داشت، مقصود سازندگان آنها و غیره اشاراتی داشتم، معذالک با توجه به پهنه بی انتهای سخن چینی ها، کنایه ها، نقل قول های بدون مأخذ، روایات بی مبدأ و تصورات واهی بسیاری که همیشه و خصوصاً  بعد از پخش اولین شو میخک نقره ای به تدریج رواج یافتند و با افزایش شهرت و محبوبیت فریدون شدت آنها  نیز رو به تزاید گذاشت، این قسمت را تماماً و واضحاً به نقد عوامل شکل دهنده آن شایعات پیرامون فریدون فرخزاد می پردازم.
برای رسیدن به این خواسته،  اطمینان دارم که اگر به صورت متمرکز و منفصل و کوتاه و مختصر به دلایل مردود بودن تمامی این شایعات بپردازم هم از اطاله کلام جلوگیری می شود و هم درک دلایل رد آنها سهل تر خواهد بود. لذا توجه شما عزیزان را به مراتب زیر جلب می نمایم:


فریدون فرخزاد

دامن زدن به شایعات مربوط به فریدون فرخزاد مبنی بر همجنس گرایی آن مرحوم مقتول را می توان به دوبخش قبل و بعد از مرگ او تقسیم نمود که دلایل هر کدام متفاوت و کاملاً مغایر با یکدیگرند که به اختصار چنین اند:
این موضوع  بلافاصله پس از قتل او در روز سیزدهم مرداد 1371 و افشای آن در دو روز بعد تا دو هفته با شدت هر چه تمامتر و از آن به بعد تا ده روز دیگر با شدت کمتری در کلیه روزنامه های کشور به توهین آمیزترین وجهی به چاپ رسید. از آنجایی که اسلام من در آوردی نوین و ساخته و پرداخته انقلابیون و حکومت به اصطلاح اسلامی ایران هدف شدیدترین حملات فریدون در طی ده سال آخر عمر او و بعد از آخرین خروجش از کشور بود، حالا وقت تسویه حساب رسیده بود که تلافی همه آنها توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و دیگر دستگاه های ذیربط حکومتی بشود و لذا چه مستمسکی بهتر از شایعه دیرینی که اصالتاً و عمدتاً در حوزه قم شکل گرفته و تدوین شده بود. این روند را می توان با مراجعه به روزنامه های پر تیراژ  آن دوران مثل کیهان، اطلاعات و ابرار واضحاً مشاهده نمود. این توهین ها  ادامه داشت تا اینکه طبق دستور مستقیم وزارت امور خارجه به وزیر ارشاد دفعتاً همه جراید از درج هر گونه مطلبی مثبت یا منفی در مورد او خود داری نمودند. من نمی دانم این دستور از طرف چه کسی صادر شد. تنها چیزی که به یاد می آورم این که خواهر بزرگ فریدون سرکار خانم پوران فرخزاد تلفنی با شخصی صحبت فرمودند و ناگهان همه آشوب ها فرو نشست. برای مثال خبر قتل فریدون فرخزاد را روزنامه های ابرار و کیهان چنین نوشتند: «اعلام قتل فریدون فرخزاد توسط سگ ها»، «پارس سگ ها خبر از قتل فریدون فرخزاد می داد»، «مرگ فرخزاد معلوم الحال»، «هنرمند بدنام زمان طاغوت به درک واصل شد»، «فریدون فرخزاد در حال همجنس بازی کشته شد» «فریدون فرخزاد به سزای اعمالش رسید: و ده ها از این قبیل که در شرح آن سرتیترها دقیقاً دشمنی کلی با آنچه فریدون بی محابا بر ضد... انجام می داد به چشم می خورد.
من هرگز به خودم این اجازه را ندادم از خانم فرخزاد بپرسم آن تلفن به چه شخصی بود؟ و اما دلایل مردود بودن این شایعات  قبل از قتل او:
1- دوستی دختران و زنان بسیار با فریدون در دوران دانشجویی یا به هنگامی که او قبل از ازدواج با آنیا در پمپ بنزین کار می کرد که عکس های برخی از آنها موجود می باشد.
2- ازدواج اول فریدون با آنیا و تولد رستم ده ماه پس از آن.
3- ازدواج دوم فریدون با ترانه که صمیمانه یکدیگر را دوست می داشتند.
4- طرز نگاه او به خانم ها که در اکثر برنامه های او مشهود است که با چه علاقه و شدتی بود.
5- قشر مذهبی و افراطیون و متعصبین اسلامی که پیشرفت و شهرت افراد متجدد و نوگرایی مثل فریدون را متضاد با برنامه های سود جویانه خود برای ادامه تحمیق مردم می دانستند.
6-  خصلت شایعه سازی ایرانیان که برای فروغ فرخزاد هم بعد از انتشار شعر «گناه» شایعات بسیاری ساختند. زیرا عوام فکر می کردند فروغ طبق شعر خود گناهی پر از لذت در میان بازوان آهنینی مرتکب شده است. این مطلب را فریدون صراحتاً در آخرین برنامه خود قبل از مرگش در ونکوور متذکر می شود و می گوید «فروغ شانزده سال داشت و باکره بود که شعر گناه را سرود و او را فاحشه خواندند و همین چیزهایی را که در مورد من می گویند دویست برابر آنرا به فروغ نسبت دادند». نوار ویدئویی این برنامه موجود است.


فریدون فرخزاد

7- آن گونه که در کتب بیماری های جنسی نوشته شده مقوله همجنس گرایی معمولاً از سنین 14 و 15 سالگی و حتی کمتر در افراد مبتلا به اینگونه بیماری ظهور می کند، در صورتی که خواندیم اولین عشق فریدون درسن پانزده سالگی به وقوع پیوست که تا واپسین روزهای عمر کوتاهش از بهترین خاطرات او به شمار می رفت و آن خانم محترم هم اکنون در لندن زندگی می کنند.
8- مردهایی که نمی توانستند در به دست آوردن عشق خانم ها و یا حداقل بدن آنها با فریدون رقابت کنند و علیرغم تحمل هزینه های سنگین از این کار عاجز بودند برای اینکه نقطه ضعف خود را بپوشانند راه انتشار شایعات برای او را بر می گزیدند.
9- مردانی که دلشان می خواست با خانم ها برقصند ولی مردانگی و موازین آنها و معیارها و رسوم پوسیده رایج آن زمان اجتماع  اجازه چنین کاری را به آنها نمی داد و در آتش حسرت رقص با زیبارویی می سوختند، پر واضح است که تحمل دیدن خانم هایی را که برای همرقص شدن با فریدون انتظار می کشیدند را نمی توانستند تحمل کنند پس باز بهترین راه را گسترش همان شایعات موجود تشخیص می دادند.
10- در بین رسانه های خارج از کشور هم بسیار بودند و هستند که چه در زمان زنده بودن فریدون و چه بعد از مرگ او صرفاً به خاطر مطرح بودن خودشان همان شایعات قدیمی را تکرار می کردند.


امل ساین و فریدون فرخزاد

11- خانم های با نفوذ و بسیار ثروتمندی مثل  م.ا و م.م که از طرف فریدون مورد بی مهری قرار گرفته بودند از آنجایی که نمی توانستند این حقیقت را قبول کنند که برای اولین بار کسی پیدا شده که به عشق آنها و ثروت آنها و علاقه یک طرفه آنها پاسخ منفی داده به شایعات دامن می زدند تا بگویند آنها عیبی نداشته اند و فریدون در ایجاد رابطه با خانم ها مشکل داشته است. یکی از کاندیداهای دختران شایسته ایران در سال 1350 هم که بعداً همسر شخصی در وزارت امور خارجه شد و قبلاً عاشق سینه چاک فریدون بود (زیرا اجرای مراسم انتخاب دختر شایسته ایران هم در آن سال با فریدون بود) و برای ازدواج و حتی... از فریدون جواب رد شنیده بود هم توسط همسرش به انحاء مختلف به  اینگونه شایعات دامن می زد.
12- اشخاص همجنس گرا چه زن و چه مرد اصولاً از روحیه ضعیفی برخوردارند زیرا از بیماری خود و غیر عادی بودن خود و غیر طبیعی بودن خود آگاهند و لذا عمدتاً دارای اراده قوی و روحیه پرخاشگری نیستند، مثلاً آقایان  راک هادسن، تایرون پاور و ارول فلین که همه از هنرپیشه های نامدار زمان خود بودند دارای خوی بسیار نرمی بودند در صورتی که همه می دانیم فریدون دارای روحیه بسیار عصبانی و پرخاشگری بود با زبانی بسیار تند و گزنده و سری  نترس و بی محابا که عاقبت همین خصلت های او موجب اتخاذ تصمیم نهایی برای فتوای مثلاً شرعی حکم قتلش شد.
13- همانطور که بارها در خلال مطالب متذکر شده ام شوخی ها و خنده ها و رقص بسیار مردانه و در عین حال زیبا و آرام فریدون و ترانه های عاشقانه او که ورد زبان نوجوانان آن روزها و پیرمردها و پیر زن های  این دوران بوده و هستند و احساس علاقه ای که عمدتاً خانم ها در مواجهه با او داشتند با هیچکدام از موازین اجتماعی آن دوران همخوانی نداشت، لذا اکثر مردها که باطناً می خواستند چنان باشند ولی به خاطر حفظ به اصطلاح آبرو نمی توانستند و یا ابزارش را نداشتند پس ره افسانه می پیمودند و با این دلیل که فلانی اگر چنان است به خاطر همجنس باز بودن او است پس خود را به این صورت قانع می کردند و مرحم بر زخم خود می گذاشتند و با خود می گفتند: «ما که مردیم و خیلی هم مردیم باید به همین شیوه خودمان سراغ زن ها برویم» که آن شیوه ها را همه می دانستیم و می دانیم  کدام ها بودند و هستند.


امل ساین و فریدون فرخزاد

14- بنا به گفته اکثر کسانی که آن دو را می شناختند هم فروغ و هم فریدون حداقل دویست سال از زمان خود جلوتر بودند پس طبیعی بود که مورد رشک و حسادت رقیبان زمان خود باشند و هدف انواع شایعات قرار گیرند.
15-  سوال: اگر مردی همجنس باز باشد آیا خانم ها رغبتی و یا تمایلی و یا کششی نسبت به او خواهند داشت؟ ولی به گواهی شاهدان بی طرف آن دوران و به استناد عکس ها، فیلم ها و مطالب موجود همه می دانیم که نود و پنج درصد دوستداران و طرفداران فریدون خانم ها بودند و خدا می داند اگر می توانستم و اجازه داشتم همه و همه را با ذکر جزئیات می شمردم.
16- حرکات و اداها و اطوار همجنس گراها کاملاً بیماری آنها را نمایان می سازد. آیا ظاهر موقر و معتمد به نفس و در مواقع خاص عصبانیت و سرعت تکلم فریدون که بدون اشتباه تا یکصد کلمه در دقیقه را براحتی و با جدیت تمام  ادا می کرد و روحیه غیر سازشکار فریدون این شبحه را بشما القاء می کند؟
17- متأسفانه در توسعه این گونه شایعات برادان تقدسی، طلایی، سید کریم و غیره که همه از کمدین های مشهور کاباره ای آن زمان بودند سهم بسزایی داشتند که برای جلب توجه مخاطبین خود و به اصطلاح گرمی بازار و کار کاسبی خود احتیاج مبرمی به این گونه موضوعات داشتند و شبی نبود که لطیفه ای جدید در این مورد برای فریدون نسازند و از راه توهین به نامدارترین و وطن پرست ترین هنرمند کشور نانی برای خود دست و پا نکنند. من بارها با فریدون در این مورد صحبت کرده بودم که اجازه بدهد از آنها شکایت کنیم یا جوابشان را مستقیماً بدهیم یا «مشکلات اساسی» آنها را ما هم از همان طریق بگوئیم، ولی اجازه نمی داد و دلایلش هم اینها  بودند: جواب دادن به آنها اولاً مبنای دادن اعتبار به آنها می شود ثانیاً باعث داغ تر شدن و کشیدن موضوع به جرائد می شود و ثالثاً می گفت در همه دنیا برای اشخاص معروف و مشهور شایعه می سازند که این خود باعث شهرت بیشتر آنها از راه تکرار نام آنها می شود.
18- آیا هرگز کسی آمده با سند و مدرک ثابت کند که چنین شایعه ای در مورد فریدون حقیقت داشته یا صرفاً اتکای آنها به گفته ها و لطیفه ها و از این قبیل بوده؟


فریدون فرخزاد

19- خانم امل ساین در مصاحبه خود با خبرنگار و عکاس روزنامه کیهان آقای شیرازی می گوید: اگر آقای فرخزاد دعوت مرا به ازمیر و استانبول قبول کنند و بیایند، می توانم خبر خوشی را اعلام کنم و در پرسش بعدی خبرنگار که این خبر چه می تواند باشد؟ خانم امل ساین انگشت انگشتری دست چپ خود را نشان می دهد.
20- بنده عکس ها و خاطرات مکتوب و نامه های بسیار محرمانه ای در آرشیو اختصاصی «فریدون فرخزاد» خود دارم که همگی نشان از روابط بسیار عشقی و یا عاطفی و یا دلدادگی های بی پروای بسیار فریدون با خانم هایی که هر یک به نحوی در زندگی او نقش داشتند دارند.
21- و نهایتاً من به عنوان کسی که در شادترین و پر افتخارترین و نیز سخت ترین شرایط مالی و معنوی و غم و اندوه و الم و تأثر و تألم و حزن و گرفتاری در کنار فریدون بوده ام و چند بار جان او را نجات داده ام و صدمات ناشی از آنها را هنوز بر تن خود دارم  یا بارها از ریختن اسید بر روی او جلوگیری نموده ام قسم یاد می کنم که همه اینها با توجه به بیست مورد فوق بی اساس، شایعه، کذب، دروغ محض بوده و هست و به ندرت مردانی پیدا می شوند که به اندازه فریدون فرخزاد نسبت به خانم ها در معنی عام این کلمه کشش و جذبه و علاقه داشته باشد.
ولی ذکر یک نکته در اینجا لازم و ضروری است و آن اینکه فریدون هر زنی را مطابق با استاندارهای خودش نمی دید و نمی پسندید . او معمولاً خانم هایی را دوست داشت که از خودش مسن تر باشند، زیبایی خارق العاده و کلاسیک و مرموزی داشته باشند، قدی بلند آن طور که با قامت 191 سانتی متری او مطابقت داشته باشد داشته باشند، اصولاً کم حرف و بیشتر شنونده باشند، اهل مطالعه و تحصیلکرده باشند، بتوانند شعرهای فروغ، سهراب، نیما و معدودی دیگر را صحیح بخوانند، بفهمند و توضیح دهند. بسیار شیک پوش، ساده پوش و وزین پوش باشند. و از این قبیل. در این گروه دو نفر را می توانم و اجازه دارم نام ببرم یکی خانم «امل ساین» خواننده و هنرپیشه و مانکن زیبای کشور ترکیه بود که بنا به دعوت فریدون دو بار به ایران آمد که در اولین بار در رویال طهران هیلتون هتل اقامت گزید و دفعه دوم را در خانه فریدون که در آن یک هفته هیچ کس حتی من حق رفت و آمد به آنجا را نداشتیم! امل ساین نهایتاً از فریدون تقاضای ازدواج کرد و او را به ویلای مجلل خود در ازمیر ترکیه دعوت نمود که فریدون چون صحنه هنر ایران را با هیچ چیزی معاوضه نمی کرد آن دعوت و آن تقاضا را اجرا نکرد.
نفر دوم خانم ا.ز می باشند که بازیگر سینمای ملی ایران بودند و از دوستی عاشقانه آنها فقط عده معدودی آگاه بوده و هستند.
اصولاً و همیشه فریدون از خانم هایی که برای رسیدن به او اصرار و ابرام داشتند یا پول خرج می کردند و یا به این و آن متوسل می شدند متنفر بود، بالاخص آن دسته از آنها که به توسط مقام خود یا مقام فردی از خانواده خود و یا با وعده و وعید که فلان کار را برایت انجام خواهیم داد سعی در اغوای فریدون داشتند. اگر این درخواست ها با تهدید همراه می شد فریدون هم تهدید می کرد که موضوع را به جرائد خواهد کشاند. خلاصه این مسئله از دغدغه های همیشگی او و ما محافظین او بود که با ترس از اسید پاشی، ضرب و جرح منجر به نقص عضو و غیره همراه بود. اگر زنی که به فریدون اظهار علاقه می کرد شوهر داشت، بلافاصه فریدون می گفت برو به شوهرت برس و یا می پرسید: آیا در حضور شوهرت هم همین ها را خواهی گفت؟
این خصوصیت او البته بسیار باعث کاهش شهرت و محبویت او و دو بار اخراج او از تلویزیون شد. ماجرای شب کذایی را هم که قبلاً شرح دادم یکی از نتایج آن بود.


فریدون فرخزاد

در اینجا لازم می دانم نکته ای را با عزیزان مخالف فریدون، آنهایی که به هر دلیلی او را دوست ندارند و یا حتی از او متنفر هستند در میان بگذارم. دوستان نادیده ولی آشنای من، آیا فریدون جانش را در راه وطنش و من و شما گذاشت یا خیر؟ آیا به فجیع ترین روشی که به تصور می آید با کارد آشپزخانه قطعه قطعه شد یا نه؟ (که پلیس آلمان جسد تکه تکه شده و پخته او را با بیل در کیسه برزنت ریخت) آیا عمری را در راه اعتلای سطح دانش مردمش گذرانید یا نه؟ آیا استادی در دانشگاه طهران را به خاطر صحنه، صحنه ای که عاقبت باعث مرگش شد رد کرد یا نه؟ آیا شادی و شعف را برای اولین بار به خانه های ما آورد یا نه؟ آیا در نهایت تنگ دستی تا واپسین روزهای عمرش به ده خانواده در داخل کشور که فرزندان عقب افتاده داشتند کمک کرد یا نه؟ آیا تمدن را به تلویزیون ملی ایران و از آن طریق به خانه های ما آورد یا نه؟ و صدها مورد دیگر که اسناد موارد فوق همه و همه برای روز موعود موجود می باشند. و نهایتاً اینکه آیا به هنگام مرگ چه داشت؟ پولسازترین هنرمند ایران در زمان مرگ چه داشت؟ یک خانه اجاره ای در حومه بن که اجاره دو ماه آن عقب افتاده بود و چند دست لباس و یک حلقه انگشتری که با اولین حقوقش از تلویزون در سال 1347خریده بود و عکس های خاطرات زیبایش از وطنش ایران و... هزار و هفتصد مارک قرض به بانک که همه می دانند مجبور شدیم فریدون فرخزاد پر آوازه ترین هنرمند ایران را در گور رایگان قبرستان شمالی شهر بن دفن کنیم و این کم و بیش سرنوشت همه مردانی است که سر در راه آزادی وطن بگذارند. آیا تا به حال حتی به یکی از برنامه های او بین سال های 1361 تا 71 گوش کرده اید تا بدانید از چه می گفت و برای که می گفت و چرا می گفت؟ اکنون آیا باز هم به شایعات راجع به او دامن می زنید یا باز هم به او توهین می کنید؟ این را دوستانه به شما عزیزان می گویم، توهین به فریدون فرخزاد توهین مستقیم به ایران، ایرانی و خودتان است که به خاطر این هر دو دار و ندارش را گذاشت و رفت به جایی که همه خواهیم رفت.
در خاتمه جمله ای از خود او را برایتان باز گو می کنم «حادثه مرگ مهم نیست، نوع مردن مهم است. من نمی خواهم براثر بیماری و یا در رختخواب بمیرم، من می خواهم مرگم هم مثل زندگیم معمولی نباشد و اثری از من باقی بماند». و روی سنگ قبرش هم شعری را  از خودش نوشتیم:
اکنون از عشق پاک پاکم من
گر چه خاکی درون خاکم من
مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم

شو «سلام همسایه ها»

متذکر شدم که چرا و چگونه «میخک نقره ای» قطع و فریدون از تلویزیون اخراج و شخصی که از راه بسیار ناجوانمردانه ای و علیرغم مشکلات تکلمی و چهره ای که اصلاً نمایشی نبود از آمریکا مستقیماً به تلویزیون ملی ایران آمده بود، سعی در پر کردن جای خالی او می نمود و دشمنان فریدون هم از هر طریقی که می توانستند به او کمک می کردند. او حتی در تابستان سال 1351 قصد داشت برنامه اردوی تربیتی رامسر را هم از آن خود سازد. ولی علیرغم همکاری و حمایت جرائد و بنگاه های تبلیغاتی و در رأس هم آنها خود سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران از او، هرگز حتی نتوانست ده درصد از محبوبیت فریدون را به دست بیاورد. در اردو هم با توجه به اینکه همه منتظر فریدون بودند از او استقبالی نشد و به زودی به طهران بازگشت. در مورد رقابت او با فریدون هر روز در مجلات مطالب زیادی نوشته می شد و لطیفه هایی نیز ساخته می شد. از طرفی با یک برنامه بسیار دقیق و حساب شده به شایعات مخالف فریدون هم در سطح گسترده ای دامن زده می شد. خلاصه دائم سیل اخبار منفی بود که به ما می رسید و اینطور بنظر می رسید که کار مان تمام است. دیگر نه از دعوت برای عروسی و انواع مراسم خبری بود و نه از رادیو و نه از تلویزیون و خلاصه گویا همه درب ها دفعتاً به روی فریدون بسته شده بود. کسانی که موجب کنار زده شدن فریدون و روی کار آمدن رقیب او شده بودند با سماجت تمام به اعمال خود ادامه می دادند و با دعوت از هنرمندان بسیار محبوب مثل خانم امل ساین، مرحومین خانم ها هایده و مهستی و جناب انوشیروان روحانی و مرحوم عماد رام و خواهرشان نادیا رام و مرحوم استاد شهریار و... سعی در پر بیننده کردن برنامه ایشان داشتند. دیگر حتی مجلات دست سوم هم کوچکتری خبری از فریدون فرخزاد که تا چند ماه قبل شماره یک در صفحات هنری و سر تیتر مطالب بود چاپ نمی کردند.
تقریباً برای همه دوستداران او مسلم شده بود که کار او تمام است. حتی یک بار به فریدون پیشنهاد کردم برای مدتی سری به آنیا و رستم بزند و مثل خانم گوکوش که برای چند سالی هیچ خبری از ایشان نبود و ناگهان با تبلیغات بسیار سنگین خبری بازگشت او از فرانسه را منتشر کردند و از آن به بعد بود که گوگوش با چهره ای جدید وارد عرصه شد، او هم تا فروکش کردن جو منفی به وجود آمده به استراحت بپردازد و به آلمان برود. ولی او قبول نکرد و شکست را نپذیرفت. ده ماه به همین منوال گذشت که از شهریور 1349 شروع شده بود.

فریدون فرخزاد

در این ایام خبر تأسیس تلویزیون آموزشی در چند ماه آینده در جرائد رسمی منشر شد که به منظور تدریس دروس دبیرستانی توسط دبیران ممتاز برای سال های سیکل دوم در رشته های ریاضی، طبیعی و ادبی بنیاد نهاده شده بود. مدیره آن شبکه خانمی بود بسیار با سواد، منطقی و البته از دوست داران فریدون که معتقد بود مثل دبیرستان بیاد در میان دروس تدریس شده در تلویزیون زنگ تفریحی برای دانش آموزان گنجانده شود تا باعث رفع خستگی و ایجاد شادابی و حضور ذهن مجدد آنها گردد. برای این کار قرار شد در بین دروس ترانه هایی از خوانندگان مطرح آن زمان پخش شود و این تنها کور سوی موجود در آن زمان برای فریدون بود. لذا همه دست به کار شدیم و به زودی چند ترانه با کمک آقایان هاملت میناسیان و پرویز مقصدی و... مطابق با صدای فریدون سروده و تنظیم شد. ارکستر از هم گسیخته شده را هم دوباره گرد هم جمع کردیم و ترانه ها ضبط شدند و با کمک مدیر محترم آن یکی بعد از دیگری در تلویزیون آموزشی بخش شدند. با نامه های انبوهی که دوستداران فریدون برای تلویزیون آموزشی فرستادند مسئولین ذیربط متوجه شدند که تعداد بینندگان این تلویزیون محقر تازه تأسیس و آموزشی  که همه مساحت آن به صد متر مربع هم نمی رسید و با تجهیزاتی واقعاً ابتدایی، قلیل و دست دوم کار می کرد، بسیار بیشتر از بینندگان تلویزیون ملی ایران با آن همه کبکبه و دبدبه شده است.
به تدریج این نامه ها برای مجلات هم فرستاده شدند و بقدری رو به گسترش گذاشتند که ظرف یک ماه صفحات آنها مملو از نظریات نویسندگان آن نامه ها شد. این توفیق بجایی رسید که مجلات متوجه شدند شماره هایی که خبری و عکسی از فریدون در آنها چاپ می شود به زودی به چاپ پنجم و ششم می رسند و مجله جوانان امروز برای اولین بار طی دو سال گذشته اقدام به چاپ تصویری چهار رنگ و بسیار زیبا از فریدون در وسط مجله که اندازه آن دو برابر قطع خود مجله بود، نمود. این شماره به چاپ هشتم رسید و با اینکه قیمت آن را به خاطر همین عکس از بیست ریال به بیست و پنج ریال افزایش داده بودند معذالک حتی بعد از چاپ هشتم باز هم نایاب شد. یادم می آید اکثر دختران دبیرستانی را که می دیدیم عکس فریدون را زیر تلق کلاسورهای خود گذاشته بودند.

دینامیک، افشین و فریدون فرخزاد

این اولین موفقیت بعد از یک دوره تاریک بود. یک روز صبح شخصی تلفن کرد و گفت: وقت می خواهد با آقای فرخزاد صحبت کند. از او پرسیدم: راجع به چه موضوعی می خواهید با ایشان صحبت کنید؟ گفت: من مدیر روابط عمو می شرکت ناسیونال هستم. گفتم گوشی و از فریدون پرسیدم که آیا صحبت می کند؟، گفت آدرس بگیر ما می ریم آنجا و برای یک ساعت بعد در محل آن شرکت بالاتر از سه راه تخت جمشید (طالقانی فعلی) بودیم. آنها می خواستند فریدون برای تبلیغ محصولات آنها برنامه ای تلویزیونی در ده قسمت اجرا کند. فریدون که از اجرای برنامه در تلویزیون منع شده بود بدین وسیله می توانست مجدداً به تلویزیون بازگردد. قرار داد فوراً آماده و امضا شد و نهار مفصلی هم برای فریدون و من تدارک دیدند، یادم می آید پرسنل آن شرکت هر یک به بهانه ای برای دیدن فریدون می آمدند و امضاء می گرفتند و یا عکس می انداختند و غیره... خلاصه ما تا شب آنجا بودیم. بی جهت نیست که بسیاری هستند که شهرت را در زندگی از همه چیز بیشتر دوست دارند. دو روز بعد برنامه ضبط در یکی از استودیو های خصوصی طهران شروع شد. ساعت حدود یازده بود که نامه ای از طرف تلویزیون ملی ایران دریافت شده بود که علی رغم قرار داد رسمی با شرکت ناسیونال مبنی بر پخش یک ساعت برنامه تبلیغاتی در هفته برای آنها به دلیل وجود فریدون فرخزاد در آن برنامه از پخش آن معذور هستند. آناً مدیر حقوقی شرکت ناسیونال نامه را برداشت و به دائره حقوقی تلویزیون رفت که مذاکرات آنها بیش از پنج ساعت به طول انجامید. نتیجه این بود که طبق قرار داد تلویزیون یک ساعت وقت خود را در قبال وجه قابل ملاحظه ای به شرکت ناسیونال فروخته است و در قرار داد مذکور هیچگونه استثنایی مبنی بر محتوای برنامه مورد نظر وجود ندارد و از آنجایی که شرکت ناسیونال نیز با توجه به آن قرار داد، قراردادی با آقای فریدون فرخزاد برای اجرای آن بسته است لذا ضرر و زیان باید جبران شود. ولی از آنجایی که برای حل مشکل تفاهم دو طرفه ای می بایستی بوجود می آمد، مسئولین تلویزیون فقط توانستند شرط عجیب و غریبی را به ناسیونال تحمیل کنند و آن این بود که در طول برنامه فریدون فرخزاد نباید ایستاده برنامه را اجرا کند و باید نشسته باشد و بنابراین فریدون قادر به خواندن ترانه و رقص نبود. آنهایی که بیاد دارند، می دانند که فریدون در اولین لحظه از اولین برنامه های «ناسیونال شو» همین مطلب را با تمسخر اظهار نمود.
در پی پخش اولین «ناسیونال شو» که در جمعه اول آذر 1349 بود گویی زلزله ای در جرائد کشور پدید آمد. مخصوصاً مجله سپید و سیاه و اطلاعات بانوان که سردبیران آنها از دوستداران پر و پا قرص فریدون بودند، هزاران نامه از طرف دستداران فریدون به دفاتر آنها سرازیر شد. فروش ناسیونال به صورت خط قائم رو به بالا رفت. شرکت های رقیب مثل شرکت فیروز (لوازم خانگی پارس) برای اجرای برنامه با فریدون تماس گرفتند. برنامه آهنگ های درخواستی رادیو ایران مجدداً پر شد از ترانه های فریدون. مجلات قیمت آگهی های تجارتی خود را دو برار کردند و ده ها مورد دیگر.

فریدون فرخزاد

هنوز قسمت هفتم ناسیونال شو از شبکه یک تلویزیون ملی ایران پخش نشده بود که روزی شخص بسیار مؤدبی آمد منزل فریدون و گفت: از طرف آقای مهندس قطبی حامل پیامی است (زیرا فریدون بعد از بی مهری که از جانب تلویزیون به او شده بود هر گونه دعوتی از جانب آن رسانه را رد می کرد). خلاصه آن مأمور از فریدون خواست که به دیدن ایشان برود، فریدون قبول نکرد ولی من او را به گوشه ای بردم و گفتم تو بالآخره باید به تلویزیون باز گردی و از طرفی حالا که آنها پیش قدم شده اند قبول کن و سوماً رد کردن دعوت مدیر عامل رادیو تلویزیون ملی ایران عواقب خوبی ندارد، مدیر عامل تلویزیون که نمی تواند بیاید اینجا. خلاصه قبول کرد ولی محل گفتگو را «رویال طهران هیلتون هتل» (هتل استقلال فعلی) تعیین کرد. ملاقات در یکی از اتاق های مجلل آنجا انجام گرفت. نتیجه این بود که فریدون می بایست با هزینه تلویزیون شو جدیدی در 104 قسمت تهیه کند ولی شرط آن بود که فریدون به اشخاصی که مورد احترام بودند حال به درست یا به غلط او هم احترام بگذارد و چنین بود که هنوز ناسیونال شو تمام نشده بود که «سلام همسایه ها» با دکوری فوق العاده پر هزینه شروع شد که از قسمت هفدهم به بعد به طریقه رنگی سکام ضبط و پخش شد که بسیاری از دوستداران فریدون برای اولین بار چهره استثنایی او را بصورت رنگی مشاهده نمودند.
مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم

شب کذایی

اکنون که سرگذشت از تولد تا اوج شهرت فریدون را پشت سر گذاشته ایم (البته خیلی به اختصار) و متأسفانه به زمان برگشت موج برای آقای شوی ایران و بهترین صحنه گردان عمر کوتاه تلویزیون ملی ایران و کسی که بی نظیر بودن او را حتی دشمنان قسم خورده اش اذعان داشتند رسیده ایم، بهتر است قبل از پرداختن به مابقی زندگینامه این بی همتای نژاد آریا کمی با فضای آن سال ها نیز آشنا شویم. شاید هم دلیل دیگر تعلل من در شرح مابقی سرگذشت فریدون این است که می خواهم رسیدن به نشیب های زندگی او را هر چه ممکن باشد به عقب بیندازم زیرا اولاً یادآوری آنها برایم بسیار دشوار است و ثانیاً برای اینکه سرعت ناملایمات برای فریدون از سال 1352 یعنی زمان بالاترین قله ای که رسید تا 1357 آهسته  ولی از آن سال تا روز نحس سیزده مرداد 1371 با شتاب بیشتری به او رو کرد، باشد. می دانم برای بسیاری از شما عزیزان که او را صمیمانه دوست دارید شاید تحمل آنچه خواهید خواند دشوار تر از من باشد که دارم آن خاطرات را در ذهنم مرور می کنم تا بدون کم و کاست و یا مبالغه آنها را به رشته تحریر در آورم، ولی بی مورد نمی دانم به برخی از حوادث ناگواری که در خلال آن سال های زیبا اتفاق افتاد اشاره ای بنمایم تا بیشتر با حال و هوای آن دوران آشنا شوید و به تبع آن تجسم آنها برایتان آسان تر و دقیقتر شود.
اکنون می پردازم به نقل «شب کذایی».
طرفداران افراطی و دوستداران مصمم بسیاری از هنرمندان یا بهتر است بگویم برخی از عاشقان پاکپاخته آنها که سری نترس داشتند، برای رسیدن به هنرمند محبوبشان یا حتی دیدن آنها از نزدیک حتی برای چند لحظه هم که شده از هیچ کاری فروگذار نمی کردند و بعضاً از راه های نامناسبی که تشخیص می دادند تنها راه است می خواستند به هدف خود برسند. مثلاً هنگامی که در سال 1351 سرکار خانم فروزان این بت افسانه ای سینمای ایران می خواستند برای شرکت در مراسم جوایز سپاس به هتل اینتر کنتیننتال (لاله فعلی) بروند کم مانده بود که سیل دوستداران ایشان از حلقه محافظان ماموران شهربانی عبور کرده و به ایشان برسند. یعنی به مویی بند بود که خوشبختانه پرسنل انتظامات خود هتل به بیرون آمدند و با ملایمت تمام از این اتفاق جلوگیری نمودند. یا اینکه چندی قبل از آن دختری اسید روی صورت آقای منوچهر وثوق ریخته بود که خوشبختانه صدمه زیادی وارد نکرد و یا دختر دیگری که روی صورت آقای داریوش اقبال اسید پاشید و ایشان را روانه بیمارستان کرد و چندین فقره دیگر از این قبیل اتفاقات که قبل از اقدام خنثی شده بودند.
من و دو نفر دیگر که آموزش های ورزش جودو را فرا گرفته بودیم در اغلب رفت و آمدهای فریدون مواظب و یا بهتر بگویم منتظر چنین افرادی بودیم و متخصصین شهربانی هم به ما آموزش های لازم دیگر را داده بودند و می دانستیم که لزوماً این گونه افراد می توانند دختر و یا زن  نباشند و اشخاص دیگری را برای این کار اجیر کرده باشند. با این مقدمه می پردازم به اصل ماجرا.


فریدون فرخزاد

شب بیست و یک به بیست و دو آذر ماه 1352 بود. شبی بسیار سرد، برفی، یخی و طبق معمول فریدون در معیت من و دو نفر دیگر از خانه اش در امیرآباد راهی کاباره باکارا در طبقه زیرین سینما آتلانتیک (آفریقا فعلی) شد. ساعت 21:00 بود. ارکستر فریدون طبق قرارداد از ساعت 20:00 مشغول نواختن موزیک ملایم برای کسانی بود که زودتر به کاباره می آمدند، حالا یا برای شنیدن موزیک زنده یا رقص یا اینکه می خواستند با کوپل خود تنها باشند و صحبت نمایند و یا علاقه داشتند از ابتدای شروع برنامه ها آنها را ببینند. فریدون بعد از تعویض لباس در اتاق مخصوص که همزمان گروه رقصندگان اسپانیولی هم بی محابا مشغول تعویض لباس و آرایش خود و غیره در آنجا بودند به روی سن آمد و ضمن خوش آمد گویی به حضار طبق معمول برنامه را با ترانه ای از خودش به نام «شرقی غمگین» آغاز نمود که مسئول نور هم سنگ تمام گذاشت.
درست در وسط سالن میز سی و دو نفره ای که ابتدای آن لبه سن و انتهای آن منتها علیه سالن بود را به طرز بسیار با شکوهی چیده و آماده کرده بودند. ما معمولاً شاهد چنین اتفاقی در بعضی از شب ها بودیم که با دیدن آن می دانستیم که امشب یا هنرمند دیگری خواهد آمد یا شخص یا اشخاص خاصی حضور خواهند داشت. ولی آن شب میز مورد نظر را بسیار مجللتر از همیشه تزئین کرده بودند و ما فهمیدیم که باید میهمانان عالی قدری در شرف آمدن باشند. ساعت 21:30 بود که چند نفر مرد آمدند و میز را وارسی نمودند و نگاهی به اطراف انداختند و رفتند و بعد از چند دقیقه خانم م. ا. به اتفاق شوهرشان و سی نفر دیگر وارد شدند که از نوع لباس هایشان و جواهراتشان معلوم بود که از متمولین و صاحبان نفوذ هستند. من در همان وحله اول این خانم را شناختم زیرا هم از نظر زیبایی و هم از نظر تمول و شیک پوشی بسیار مشهور و در جرائد غالباً نام ایشان آورده می شد. لباس ماکسی دکولته بسیار شیکی هم پوشیده بودند که همراه با تلألو جواهرات، زیبایی ایشان در حد زایدالوصفی به چشم می خورد. آقایان هم تماماً لباس های اسموکینگ یا فراگ پوشیده بودند. برای آن شب صاحب کاباره مرحوم آقای محمد کریم ارباب سفارش بسیاری به مدیر کاباره نموده بود که علاوه بر پذیرایی بی نقص قرار بود هیچگونه هزینه ای هم از آنها دریافت نشود. حتی به خود فریدون هم تلفنی اهمیت میهمانان آن شب خاطر نشان شده بود. خانم م. ا. اولین و بهترین صندلی که چسبیده به سن بود را انتخاب نموده و نشسته بودند.
از بدو ورود این میهمانان عالیقدر تا این لحظه همان گروه اسپانیولی مشغول رقص و آواز بودند که تعدادشان به ده نفر می رسید و برنامه بسیار با شکوهی عرضه می کردند. با تمام شدن برنامه آنها و قبل از اینکه صحنه را ترک کنند فریدون آمد و به زبان اسپانیایی از آنها تشکر کرد. یکی از آن خانم ها که مدیر گروه بود فریدون را سفت و سخت بوسید و رفت و همانطور که عادت فریدون بود لبخندی که نمی شد فهمید از آن بوسه رضایت داشته است یا نه بر لبانش نقش بست. فریدون طبق رسم آن زمان ها از خانم م. ا. و شوهرش که روبرویش نشسته بود و خانواده ایشان برای حضور در آنجا تشکر کرد و از خانم شهره تقاضا کرد که به روی سن بیاید. شهره آمد و فریدون برای خشک کردن عرق روی صورتش (فریدون خیلی عرق می کرد مخصوصاً تحت تابش پرتو نورافکن ها) به همان اتاق رختکن رفت که من همراهش رفتم و دیدم اینبار گروه رقص اسپانیولی دارند لباس های خودشان را در می آورند تا لباس های معمولی خود را بپوشند و بروند تا در کنار بار بنشینند و منتظر مصاحب بمانند!
بعد از اتمام برنامه 20 دقیقه ای شهره فریدون مجدداً آمد و مشغول صحبت بود که گارسون مخصوص سن که سراپا سفید پوشیده بود آمد و یادداشتی را روی سینی طلائی رنگی به او داد. خانم م. ا. ضمن تقاضای ده شامپاین برای فریدون (کاباره روهای آن زمان می دانند که سفارش شامپاین برای هر هنرمندی به معنی این نبود که همه بطر شامپاین را بدهند به آن هنرمند تا بنوشد. فقط به تعداد سفارش در گیلاس های مخصوص در یک سینی کمی شامپاین می بردند روی سن و هنرمند مربوطه ضمن گفتن نام سفارش دهنده از ایشان تشکر می کرد و جرعه بسیار کمی از فقط یک گیلاس می نوشید. ضمناً هزینه هر بطر شامپاین برای سفارش دهنده یک هزار تومان بود که هشتصد تومان آن برای هنرمند مربوطه و دویست تومان آن هم برای کاباره منظور می شد) خواستار اجرای ترانه معروف «چرا هیچکس نمی خواد حرفامو باور بکنه» شد. فریدون هم به ارکستر دستور آمادگی برای اجرای آن ترانه را  داد. هنوز دو دقیقه از شروع اجرای آن نگذشته بود که آن خانم که حالا می شد گفت نیمه مست بود، بلند شد و از پله های کنار سن بالا رفت و دست هایش را انداخت دور گردن فریدون و لب او بوسید. این بوسه به قدری طولانی شد که ارکستر به ناچار شروع به آکورد گرفتن نمود. وقتی فریدون به سختی ولی مؤدبانه خود را از دست این خانم رها کرد مابقی ترانه را خواند و آن خانم هم برگشت روی صندلی اش. حالا نوبت رقص خانم جمیله (همسر مرحوم ارباب) بود که 45 دقیقه به طول انجامید و مجدداً فریدون آمد تا کمی جوک تعریف کند که ناگهان آن خانم با صدای بلند فریاد کشید: فریدون دوسسسستت دااااااااارم که فریدون هم به ناچار و با لحن مخصوص خودش گفت مرسی عزیزم، شب خوبی داشته باشی، بهت خوش می گذره؟ که آن خانم جواب داد بعععععععععععععله. فریدون داشت درباره برنامه بعدی توضیحاتی می داد که آن خانم فریدون را سر میزشان دعوت کرد (این عمل طبق قوانین آن زمان ده هزار تومان برای سفارش دهند هزینه بر می داشت. معادل نصف قیمت یک دستگاه اتوموبیل پیکان) فریدون هم رفت و کنار ایشان نشست و ...
فریدون به سه دلیل نمی توانست این تقاضا را رد کند اول اینکه جزء قراردادش بود که باید دعوت میهمانان را قبول می کرد زیرا سود آن برای کاباره هم منظور می شد و دوم اینکه اگر قبول نمی کرد آن خانم وضعش بدتر می شد و بلند تر فریاد می کشید و سوم اینکه تقریباً همه حضار آن خانم را می شناختند که قدرت آن را داشت که همه کاباره را یک جا بخرد و یا آن را با یک سفارش تعطیل کند. از همه این ها که بگذریم رد دعوت یک خانم بی احترامی و بی ادبی نسبت به او محسوب می شد. از همه مهمتر معلوم بود که عاشق است و قصد خودنمایی یا هر چیز دیگری را ندارد. ولی او هر که بود و هر احساسی که داشت و به هر چه که می اندیشید و در  آروزیش بود یک زن شوهر دار محسوب می شد که شوهرش هم در آنجا حضور داشت.
در فاصله ای که فریدون مشغول اجرای برنامه بود و من طبق معمول نزدیک راهرو منتهی به پله ها که به طرف بالا و درب خروجی می رفت ایستاده بودم، ناگهان شوهر بسیار کوتاه قد آن خانم که هیچ تناسبی و هیچ سنخیتی با او نداشت را دیدم که رفت نزدیک تلفنی که در گوشه بالکن نزدیک بار قرار داشت و حس کردم که دارد با عصبانیت خاصی صحبت می کند. من بدون اینکه او متوجه شود از پشت نزدیکش شدم و شنیدم که می گوید «این زن آبروی مرا برده به رضایی و بچه ها بگو بیایند و روی فرخزاد را کم کنند». او آن قدر عصبانی بود که نه متوجه آمدن من شد و نه رفتن من. از طرفی آنجا آنقدر تاریک و شلوغ بود که اگر نگاه هم می کرد چیزی نمی فهمید. بلافاصله نزد فریدون که بنا به دعوت دوباره آن خانم مجدداً در صندلی پهلوئی او نشسته بود رفتم و مطلبی را که شنیده بودم در گوشی به او منتقل کردم. فریدون بعد از اینکه صحبتشان تمام شد ایستاد و از آن خانم عذر خواست و آمد در گوشه ای پرسید : بگو ببینم دقیقاً چی شنیدی؟ و من همه را باو گفتم چند لحظه ای ساکت ماند ولی عکس العمل خاصی نشان نداد و چیزی هم نگفت. از او پرسیدم دستور چیست؟ گفت: از این خانواده بعید است کاری بکنند، برو و راحت باش.
زمان به آهستگی می گذشت و علیرغم اطمینان فریدون از اوضاع ما هر لحظه منتظر بروز اتفاقی بودیم. ولی ظاهراً همه چیز آرام بود. عقربه های ساعت سه بامداد را نشان می داد که مهتابی ها روشن شدند و همه ظرف چند دقیقه کاباره را ترک کردند. انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل اینجا در سالن و در بالکن متجاوز از دویست نفر نشسته بودند. من به فریدون گفتم اجازه بده تلفن کنیم کلانتری دو نفر را بفرستند. گفت لازم نیست  ولی برو ببین بیرون خبری نباشد. رفتم بالا. برف به شدت می بارید و هوا بسیار سرد بود. چهار اطراف را نگاه کردم کسی نبود. بنز دویست و هشتاد سفید رنگ فریدون درست کنار درب کاباره در ابتدای کوچه پارک شده بود. برف های روی آن را کنار زدم و برگشتم پائین. من و دو نفر دیگر که مواظب فریدون بودیم او را در میان گرفتیم و آمدیم بیرون. هنوز نزدیک ماشین نرسیده بودیم که ناگهان چهار نفر از پشت درخت و پشت ماشینی که در کنار خیابان پارک بود و دیگری از تو رفتگی درب مغازه ای در آنطرف کوچه  و آخری از داخل جوی آب بیرون آمدند. عباس یک از محافظین به محض دریافت اولین مشت بی هوا به شقیقه اش نقش بر زمین شد. علی محافظ دوم توانسته بود دو نفر از مهاجمین را به خود مشغول  کند و من هم پشت به فریدون و رو به دو مهاجم دیگر داشتم حداکثر تلاشم را می کردم تا نگذارم آنها به فریدون نزدیک نشوند. در این اثنا دو عامل به من کمک کرد یکی اینکه پای یکی از آنها روی برف سر خورد و با سر به زمین افتاد، گویا مچ پایش هم در رفت و عامل دوم اینکه نفر دیگر یک دستش بند بود و با یک دست حمله می کرد به این معنی که شیشه ای در دستش بود که ظاهرش شیشه ودکا بود ولی من دانستم که کسی با شیشه ودکا برای دعوا نمی آید و حتماً آن شیشه محتوی اسید است. تمام توجه من به آن دست طرف که شیشه را نگه داشته بود معطوف شد و لذا با یک ضربه محکم پا به کتفش آن شیشه به زمین افتاد و شکست و با تعجب دیدیم که بخاری از روی برف ها بلند شد و دود بد بویی هم به مشام رسید. در این موقع فقط یک لحظه وقت داشتم تا فریدون را داخل ماشین بیندازم و به او بگویم«تو برو» و  این دو کلمه را آن قدر از ته گلو و با تمام قوا فریاد زدم که تا مدت ها گلویم درد می کرد. فریدون سوار شد و با اینکه زیاد رانندگی نمی دانست به راحتی رفت زیرا عصر زنجیر چرخ ها را بسته بودیم. علی هم حالا دیگر توانش در حال اتمام بود و داشت مغلوب آن دو نفر می شد و مهاجم سوم هم بلند شده و داشت لنگ لنگان به طرف من می آمد. بالاخره علی هم از شدت درد به زمین افتاد و با آخرین نگاهش به من فهماند که دیگر کاری از دستش بر نمی آید و دیگر نیرویی برایش باقی نمانده است. من دانستم که مقاومت دیگر فایده ای ندارد و با لیز بودن زمین امکان فرار هم وجود ندارد، پس طبق آموزش هایی که دیده بودم سرم را در میان دست ها و زانوانم گرفته و چهار زانو نشستم و خود را آماده بدترین ضربه ها کردم. همینطور هم شد. تا یک دقیقه یا بیشتر کتک می خوردم. من هم دیگر خم شده بودم روی زمین و فقط می توانستم از چشم هایم محافظت نمایم و بس.
ناگهان خوشبختانه  از دور صدای سوت گشت های پیاده کلانتری 25 یوسف آباد  (پاسبان ها) را شنیدم. آن سه نفر چهارمی که پایش را گرفته بود را هم بلند کرده و با دو موتور سنگینی  که پشت دو ماشین پارک کرده بودند فرار کردند. وقتی آن دو پاسبان به ما رسیدند، پرسیدند می خواهید بی سیم بزنیم آمبولانس بیاید؟ گفتیم نه خوبیم. باز پرسیدند می خواهید برویم کلانتری شکایت کنید؟ زیرا بیسیم زده ایم گشت های سوار آنها را دستگیر کنند، گفتم نه شکایت نداریم. علی گفت: چرا من دارم، من شکایت دارم. ضمن فشار دادن پشتش به او اشاره کردم که بگوید نه و گفت: نه شکایت ندارم و فقط برایمان یک تاکسی بگیرید. اولین تاکسی را متوقف کردند و علی و عباس رفتند. من هم گفتم خانه مان نزدیک است و خودم می روم و رفتم داخل کوچه. خدا می داند تا انتهای دیگر کوچه که به خیابان کاخ شمالی می خورد را با چه حالی طی کردم. زیرا دهانم پر از خون بود و هر قدر که آن را از دهانم خارج می کردم بلافاصله جایش پر می شد من نمی دانستم آن همه خون از کجا می آید. درد جای مشت ها و لگد ها به من می گفتند: نمی توانی به خانه برسی و همین جا تا صبح یخ می زنی و میمیری.


فریدون فرخزاد

آن زمان ها شب های طهران مثل حالا نبود و بندرت ماشینی تردد می کرد. اولین تاکسی نگه داشت ولی تا مرا دید گفت ماشینم کثیف می شود و رفت. ماشین بعدی یک سواری بود و مردی مسن که مرا با محبت سوار کرد. گفتم: ببخشید ماشینتان خونی می شود. فردا خودم آن را برایتان خواهم شست. گفت: فدای سرت پسرم. کجا میری؟ گفتم امیرآباد روبروی پمپ بنزین و از طریق بلوار مرا رساند. در خیابان اصلی پیاده شدم زیرا نمی خواستم آدرس خانه را بداند. لازم به ذکر است که همه این ملاحظه کاری ها و شکایت نکردن و غیره به خاطر درز نکردن موضوع به جرائد بود که هنگامه ای بر پا می کردند که اصلاً نه برای فریدون و نه آن خانم وجهه خوبی نداشت.
دیدم چراغ خانه روشن است، پس زنگ زدم فریدون فوراً از طبقه سوم به پائین آمد و مرا با زحمت بالا برد چون نمی خواستم وزن من بر او تحمیل شود بیشتر سعی می کردم به اتکاء خودم پله ها را بپیمایم. به خاطر اینکه فرش و زمین خونی نشود مستقیماً به حمام رفتم که تا مدتی آبی که از من  به کف وان می ریخت قرمز رنگ بود.
در آن پیکار دو دنده چپ من شکست که هنوز هم بعد از گذشت سی و هشت سال درد می کنند. استخوان انگشت کوچک دست راستم هم شکست که همانطور کج جوش خورد و تا اکنون هم به همان صورت باقی مانده است.  گوشه چپ لبم هم پاره شد و دست راستم هم تا دو سه هفته ای بالا نمی آمد و چند کبودی و جراحت دیگر. فریدون فوراً سید خانم خدمتکارش را بیدار کرد و با کمک او زخم هایم را بستند. سید خانم دائم به زبان ترکی به ضاربین فحش می داد. بعد چای خوردیم و سپس بقیه ماجرا  از آنجایی که فریدون رفته بود را برایش تعریف کردم. بعد هم با پای راست لنگ لنگان بلند شدم تا بروم در اتاق محافظین بخوابم که فریدون گفت: «تو، علی و عباس امشب جون مرا نجات دادید زیرا با صورت اسید خورده من می مردم» گفتم: کاری نکردیم و بخیر گذشت و... ولی از امشب باید پاسبان صدا کنیم. نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت: جبران می کنم.
فردای آنروز فریدون برای من یک موتور سوزوکی 1000 مشکی خرید به قیمت 23900 تومان و آن زمانی بود که یکدستگاه پیکان نو 21140 تومان قیمت داشت. آن موتور نزدیک به سی و چهار سال است که اجازه تردد ندارد ولی من به یاد آن شب و به یاد آن دوران طلایی و به خاطر اینکه بارها فریدون را در مواقعی که دیرش شده بود و هوا هم خوب بود و برخی میهمانانش را  با آن به مقصد رسانیده بودم نگه داشته ام و نزدیک به چهل سال است که ارزشمندترین میهمان همیشگی میهمانخانه خانه من است. ولی افسوس که دیگر نه راکبی دارد و نه ترکی و نه شوقی برای رفتن و نه مقصدی که همه در آن شاد باشند و در انتظار فریدون فرخزاد که بیاید و همه را شاد کند. ولی ذهن آن موتور نیز مانند صاحبش پر است از خاطرات. خاطراتی که فقط با مرگ از بین می روند و اکنون من آنها را با شما عزیزان شریک شده ام.
بقول نادر نادر پور:
باز آمدم به شهر قریبی که آسمان
چون سقف کهنه بر سر او چکه می کند
شهری که نوجوانی من در خیال او
چون برگ های مرده یکسره بر باد رفته است
شهری که نوجوانی او در خیال من
چون خواب های کودکی از یاد رفته است
ما هر دو کاخ های نگون بخت سلطنت
در بامداد مستی تاریخیم
در ما خیال و خاطره آتش گرفته است
مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم