عکسهای قدیمی و کمیاب از ایران قدیم...
کوتاه و خواندنی درمورد مجمسه آزادی!...
عیدانه
عیدانه نوشتن امسال افتاد گردن من. البته عیدانه حق مسلم شماست، همانطور که انرژی هسته ای. بدبختی اینجاست که میان پیامبرها جرجیس را انتخاب کرده اند، یعنی من این کاره نیستم... قلمم نمی چرخد، چرا اصرار می کنید؟ عید برای من؛ همیشه یکی از بدترین دوران سال بوده و هنوز هم هست. بدترین بدی عید در این است که همه فکر می کنند در آن زمان خاص باید خیلی خوش باشند. همین انتظار از لحاظ فلسفی حال آدم را بد می کند. یا مردم انتظار دارند که با فررسیدن سال نو همه چیز و من جمله خودشان تغییر کند و دچار حول حالنا الی احسن الحال شود. اما واقعیت این است که توی عید اتفاق خاصی نمی افتد به جز این که مردم می روند دید و بازدید آدمهایی که آنها را یک سال است ندیده اند و خیلی مودب شیرینی خشک می خورند و شیرینی خشک همان طور که از اسمش پیداست خشک است و توی گلو گیر می کند. من نمی فهمم چه جور انسان عاقلی می تواند نون نخودچی را دوست داشته باشد؟ هر کس که یک بار موقع خوردن نان نخودچی نفس کشیده باشد می فهمد که از چی صحبت می کنم. اصلا یکی از دلایل مهاجرت من از ایران همین نون نخود چی بود. دیگر طاقت نداشتم جایی زندگی کنم که با لبخند به آدم پودر سرفه آور و مرگبار تعارف می کنند. تنها چیز خوب عید آجیل بود که آن هم دارد منسوخ می شود. چون هر انسان عاقلی می داند که آجیل است و پسته اش. ان وقت ها که پسته کیلویی شصتاد هزار تومن نبود، ابهت هر خانواده ای از روی چگالی پسته ی توی اجیل مشخص می شد. مثلا یکی از فامیل های مادری که رانت خوار بزرگی بود و من بهش دزد اعظم لقب داده بودم، در پنت هاوسی که از چهار ضلع چهار جهت شهر را می دید از میهمانان فقط با پسته پذیرایی می کرد، یعنی چگالی صد در صد. پسته ها به نحو خودنمایانه ای کله قوچی بودند و برخلاف اسمشان اصلا هم متواضع نبودند. پسته ها را می ریختند توی یک ظرف خیلی بزرگ نقره با پایه های آب طلا داده شده. ظرفش انقدر بزرگ بود که می تونستی با کفش بپری توش و وسط پسته ها شنا کنی. پسته ها را خدمتکار فیلیپینی شان، دختر ظریفی که خودش هم وزن ظرف پسته بود، تعارف می کرد. آدم دلش می سوخت. برای همین همه با قاشق همین طور پسته بر می داشتیم و تند تند می ریختیم توی پیش دستی هایمان تا شاید از وزن ظرف کم شود و دختر بیچاره زیر بار تا نشود. مادرم به من چشم غره می رفت و توجه نداشت که من آن پسته ها را از روی حرص و در جهت مبارزه با رانت خواری و فساد اقتصادی می خوردم. به ناچار مجبور می شدم وسطش به مادرم یاد آوری کنم که فامیلش رانت خوار و دزد است. مادرم عصبانی می شد و میگفت که من چشم دیدن آدمهای موفق را ندارم. توی راه برگشتن من از مادرم می پرسیدم که چطور یک نفر ظرف کمتر از پنج سال می تواند این قدر سرمایه نقدی، زمین، مایملک را از طریق کار شرافت مندانه به دست آورده باشد و جوری از میلیون تومان صحبت کند که انگار پول خرد می شمارد و به نحو خیلی بی ربطی توی لیست اتصالش اسامی آقایان عسگر اولادی و هاشمی رفسنجانی بدرخشد. اگر این رانت خواری نیست پس چیست. اما مادرم در پاسخ به من می گفت همه ی آدمهای متوسط این طوری خودشان را تسکین می دهند و به آدمهای موفق می گویند دزد. مادرم صد البته اشتباه می کرد و من هیچ وقت دوست نداشتم دزد باشم. بیشتر دوست داشتم پدر و مادرم دزد بودند تا بدون هیچ وجدان دردی پولهایشان را خرج کنم و آخر هفته ها برای کنسرت شهرام شب پره بروم دوبی و برای ماساژ بروم تایلند و بعد برگردم و مدام پسته بخورم و به ریش پدرم بخندم که یک زالوی کثیف است و بعد از خوردن پسته ها یک تف گنده بندازم روی زمین و داد بزنم که" من دیگه از این زندگی خسته شدم، من از خوردن این همه پسته و سپوختن کلفت های فیلیپینی خسته ام و دلم میخواد برم یک گوشه و بیفتم توی کار عرفان شرق و کتابهای اشو بخونم و به نیروانا برسم". چون واقعیت تلخی است که آدم حتی برای رسیدن به نیروانا هم باید پول داشته باشد و ذهنی که درگیر پسته و نان شب است خیلی بعید است بتواند آزاد شود و نگاهی به اتو بیوگرافی شخص بودا گواه بر حق بودن این ادعاست.
نمی دانم، چرا بحث کشید به اینجا، گفتم که من عیدانه نوشتن بلد نیستم. به هر حال، ایمان دارم که امسال هم ظرف پسته ی دزد اعظم از همیشه پر تر است و وقتی به قیمت پسته و اوضاع مردم فکر می کنم دلم می خواهد برگردم و با کفش بپرم وسط ظرف پسته ی دزد اعظم و در حالیکه مشت مشت پسته ها را توی هوا پرتاب می کنم داد بزنم " این خون دل من و اشک دیده ی شماست" . من البته اعتقاد ندارم که با این کارم ریشه ی مشکلات مملکت را می خشکانم؛ اما حداقل از شر عید دیدنی های درد آور خلاص خواهم شد. شاید امثال دزد اعظم هم به فکر بیفتند که روزی، بالاخره روزی این وسعت از اختلاف طبقاتی و خشم انبار شده و بقول مادرم حسادت از جایی فوران خواهد کرد و بساط فخر فروشی هایشان را بر هم خواهد زد.
برگردیم سر عیدانه، آرزو کنیم که شاید یک روز، در جامعه ای زندگی کنیم که روستاهایش آب آشامیدنی دارد، دانش آموزانش در کلاسهای غیر استاندارد سوزانده نمی شوند، کودکان کار در خیابانهایش رژه نمی روند، فقر و اعتیاد و فحشا بیداد نمی کند، کارگرانش لنگ برآورده کردن بدیهی ترین نیازشان نیستند، کارمندانش شب عید شرمنده ی زن و بچه نیستند. آرزو کنیم که یک روز دیگر اخبار اختلاص های چند هزار میلیاردی، دستگیری دانشجویان به هنگام ورود به خاک وطن، مرگ وبلاگ نویسان در بازداشتگاه، اعتصاب غذای نسرین در زندان، برای ما عادی نباشد، نفت مان را ندزدند، رای مان را ندزدند، دل و دماغ و امیدمان را هم. آرزو کنیم تا روزی صاحب سرنوشت خودمان، سرزمین خودمان و روزگار خودمان باشیم و دیگر دغدغه ی ما نان و برنج و پسته نباشد بلکه برابری، آزادی و سر بلندی باشد. آن وقت آن روز، شاید، من توانستم در وصف نوروز نوشته ی بهتری بنویسم. تا آن روز، هر روز تان نوروز.


























































بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنن